کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا دلیست هوس خانه غم آبادی که گر بدور فتادی مرا به افتادی طرب نکوهی، انده کشی، غم اندوزی ز کار عیش پشیمان، بدرد دل شادی درو بهر سر مویی نهفته درد دلی درو بهر سر انگشت، خار بیداری بسان شعله انگشت هر نفس که زنم برو چنان که بر آتش براوفتد بادی تنم ز خون جگر گشته بود مالامال اگر نه نایژةه خون ز دیده بگشادی بدام خوبان صد ره فتاد و بیرون جست ولی فتاد ازین ره بدست استادی بدین صفت که منم یار ار بدانستی به پرسش ار نشدی رنجه، کس فرستادی