کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر شبی با دلی و صد زاری منم و آب چشم و بیداری بنماندست آب بر جگرم بس که چشمم کند گهرباری دل تو از کجا و غم زکجا؟ تو چه دانی که چیست غمخواری؟ آنگه از حال من شوی آگاه که چو من یک شبی بروز آری گفتم جان بیار و عشوه ببر چشم بد دور ازین کله داری مردمی کن، مجوی آزارم که نه کاریست مردم آزاری بار تو بر دلم خود بود خشم خوشتر کنون بسر باری من فراوان کشیدهام غم دل لیک کم بودهام بدین زاری که نه صبر همی کند پشتی که نه یارم همی دهد یاری