کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که رخسارش آرزو کردست گل بر بارش آرزو کردست بیخودی دلم بجای خودست زانکه دیدارش آرزو کردست تا گرفتار هجر اوست دلم مرگ صد بارش آرزو کردست گو بیا حال من نخست ببین هر که این کارش آرزو کردست عشق بیرنج هر که میطلبد گل بیخارش آرزو کردست در بر من دلی جگر خوارست که غم یارش آرزو کردست میگریزد بسایه زلفش باد گلزارش آرزو کردست عقل سودای وصل او نپزد گر چه بسیارش آرزو کردست اشک چون نار دان که میبارم چشم بیمارش آرزو کردست