کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بار دیگر ز که میآموزی این که دلها بجفا میسوزی؟ میدری پرده و میسوزی دل بر غمزه زکین اندوزی طالعی بد بود آن شب که دلم بتو دادم ز پی بهرورزی تا زنی در دلم آتش بادب ازده انگشت چراغ افروزی خه خه، ای دلبر درا دوزا خوب میدری و خوش میدوزی اندکی لطف بیاموز آخر خود همه جور و جفا آموزی هر چه خط با رخ زیبای تو کرد کینه از سینه من میتوزی این همه عشوةه تو دانم چیست بیوفاییم همی آموزی سر سالست، مرا از رخ تو نظری رسم بود نوروزی