کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید بهر کس نمایی؟ مرا مصلحت نیست، لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی نه پیدا توانمت دیدن نه پنهان بلایی دلم را، بلایی، بلایی وفا را بعهد تو دشمن گرفتم چو دیدم ترا فتنه بر بیوفایی من آنروز از خویش بیگانه کشتم که افتاد با تو مرا آشنایی اگر نه امید وصال تو بودی ز دیده برون مردمی روشنایی نباشد ترا هیچ غم بیدل من کسی دید خود عید بیروستایی؟ من و میاز این بس که در دور حسنت نیاید ز دلهای ما پارسایی