کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخر چه شد که راه جفا برگرفته یی بیهیچ جرم سایه ز ما برگرفته یی؟ خود در طریق جور محابا نمیکنی یکبارگی حجاب حیا برگرفته یی مردی شمرده یی که دلم را شکسته یی بستر عرق که کوه ز جا برگرفته یی ما خود بدست غم بدو انگشت کشتهایم تو هر زه تیغ غمزه چرا برگرفته یی؟ افکندیم بخاک ره آخر چرا؟ چه بود؟ نه خود ز خاک راه مرا برگرفته یی ما دیده از خطای تو بر هم نهادهایم پس تو صواب ما بخطا برگرفته یی ما دفع روزگار بنام تو میکنیم تو خود دو مرده تیغ جفا برگرفته یی بردست خویش بوسه ده اکنون که کشتیم کالحق سری بزرگ ز پا برگرفته یی گویی که من تراام و خونم همی خوردی ای ساده دل مرا ز کجا برگرفته یی؟ بر خود نوشته یی بهمه عیبها مرا وانگه بخط خویش گوا برگرفته یی با خاک ره برابرم از بهر آنکه تو هستی و نیستیم برابر گرفته یی باری بدانمی که چو بفکنده یی مرا از روی اختیار کرا برگرفته یی