کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بازم لباس صبر بصد پاره کرده یی بازم ز کوی عافیت آواره کرده یی ترسم خجل شوی اگرت آورم بروی آن جورها که بر من بیچاره کرده یی هرچ آسمان بخنجر مریخ میکند تو در زمین بغمزه خون خواره کرده یی خود با دل تو لابه ما سودمند نیست گویی بر غم ما دلی از خاره کرده یی گویند رستخیز بهم برزند جهان این بازییات خود که تو صدباره کرده یی کو داد و داوری؟ که کنم بر تو من درست تا بیسبب چرا دل من پاره کرده یی گفتی که رایگان غم من میخوری نه بس الحق تو این شگرفی همواره کرده یی