کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بریز سایه زلف تو عقل گمراهست غلام روی تو چون آفتاب پنجاهست مرا ز حسن تو تا دیده داد آگاهی ز خویشتن نیم آگه خدای آگاهست کمند زلف تو زان میکشد مرا در خود که زلف تو شبه رنگست و روی من کاهست همیشه سایه حسن تو بر سر خورشید چنانکه سایه خورشید بر سر ماهست لب تو نیک بدندان ماست وز پی او همیشه این دل غمگین بکام بدخواهست شدند از بر من صبر و هوش وز پیشان دلم برفت و کنون دیده بر سر راهست بروزگار، وصال تودر نشاید یافت که وعده تو درازست و عمر کوتاهست