کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل من ار بغمت خوشتر از زبان تو نیست ز روی تنگی باری کم از دهان تو نیست تنم چو موی شد از عشق و خرمم آری که هیچ فرق میان من و میان تو نیست بگیر یک ره و سخنم بخویشتن درکش که چفته قامتم آخر کم از کمان تو نیست ببوسه یی دهنم خوش کن و بده کامم که هست سودرهی و در آن زیان تو نیست شعاع خورشید ارچند خار دیده نهد هزار چون او یک گل ز گلستان تو نیست قد بلند و رخ خوب سرو و گل را هست و لیک هیچ دور احسن و لطف آن تو نیست دلم ببردی و شاید که گر همه جانست مرا دریغ از آن چشم ناتوان تو نیست دلا، دلم ز تو بگرفت زانکه در عالم اسیر عشق بسی اندوکس بسان تو نیست ز من چه پرسی چندین که یار کیست فلان؟ چو روشنست ترا این قدر که آن تو نیست