کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خود ترا عادت دلداری نیست کار تو جز که دل آزاری نیست چشم تو تا که چنین ریزد خون هیچ باکیش ز بیماری نیست عشق و عاشق همه جایی هستند کار کس نیز بدین زاری نیست رخت دل زیر و زبر کردم پاک ذره یی صبر بدیداری نیست گفتمت نیست ترا خود غم من سخت خاموشی و پنداری نیست خود گرفتم که ترا در حق من هیچ اندیشه غمخواری نیست چه شود؟ از سر بوسی برخیز در تو این قدر کله داری نیست؟ حاصل ما ز سر زلف تو جز تیره رویی و نگوساری نیست