کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوری از یار اختیاری نیست لیک ما را ز بخت یاری نیست چه کنم؟ با ستیزه رویی بخت چاره الا که سازگاری نیست هم ز عشقت بپرس حال دلم گر بقول من استواری نیست تا بگوید که بیتوام شب و روز کار جز نالهها و زاری نیست عشق و نام نکو چگونه بود؟ عشق جز رنج و جان سپاری نیست ای که در عشق عافیت طلبی غلطست این که میشماری نیست هر کجا عشق، مستی و پستیست علم و زهد و بزرگواری نیست عاشقتر از سرزنش کجا ترسد؟ عاشقی جز که بردباری نیست بر سر کوی عاشقان چه کند هر کرا برگ عجز و خواری نیست؟ گو برو آب روی خویش مبر هر کرا روی خاکساری نیست