کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه باشد گر ز من یادت نیاید که از دوری فراموشی فزاید ز چشمت چشم پرسش هم ندارد که از بیمار پرسش خود نیاسد مکن، بر جان من بخشایش کن بگو آخر که آن مسکین نشاید سلامی از تو مرسومست ما را پس از سالی مرا مرسوم باید چرا بربستی از من راه پرسش؟ مگر کاری ترا زین میگشاید؟ بجان تو که اندر آرزویت مرا یک روز الی مینماید بشب میآورم روزی بحیلت که شب آبستنست تا خود چه زاید