کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا بکف جام میتوانم دید زهد و سالوس کی توانم دید؟ نکنم یاد زهد و صومعه هیچ تا رخ ترک فی توانم دید هر دم از باد پیچش افتاده در تهی گاه نمیتوانم دید از قدح باده چون فروغ زند در عدم نقش شی توانم دید ز اندرون قدح بچشم صفا راز پنهان میتوانم دید بر گل عارض نکو رویان شبنم از رشح خوی توانم دید در سر زلفشان دل شده را نیم شب نقش پی توانم دید نه نه، کز زهد چنگ بدرک را رگ گسته ز پی توانم دید شیشه بد مزاج نازک را زامثلا کرده قی توانم دید ورصراحی نه در رکوع بود ریخته خون وی توانم بود