کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اهل تو بازار گوهر بشکند زلف تو ناموس عنبر بشکند در دندان تو خون صف برکشد شکر اندر قلب لشکر بشکند رنگ خون پیدا شود بر چهرهات چون صبا زلف ترا سربشکند هر که در بندد دری در کوی صبر حلقه زلف تو آن در بکشد پیش قد و خط تو نقاش چین هر زمان پرگار و مسطر بشکند ز آرزوی آن دوتا مشکین رسن ماه نو خود را چو چنبر بشکند ترسم این سرها که دارد زلف تو توبت من بار دیگر بشکند هر که او در انتظار وصل تست روزگارش دل بغم در بشکند روزی از ناگه دل دیوانهام در جهد وان مهر شکر بشکند راستی را از تو باید خواست آب هرکه او را لقمه در بر بشکند از دهانت کام دل حاصل کند و ارزوی جان غم خور بشکند