کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز لعلت عکس در جام میافتاد نشاط عالمش اندر پی افتاد جهانی میپرستی پیشه کردند چو از رویت فروغی بر میافتاد جمالت پرده از رخسار برداشت گل از بس شرمساری در خوی افتاد سراپایم چو نی در بند عشقست غمت در من چو آتش در نی افتاد دل سرگشتهام زان پس که خون شد بدست عشق تو دانی کی افتاد ز راه دیده بیرون رفت و عشقت نشان خون بدید و بر پی افتاد دلم با عارض ساده دل تست که طراری چو زلف بروی افتاد دلم بردی نگه دارش که هرگز شکاری این چنینت در نیفتاد