کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل من ز اندوه ننگی ندارد چو داند که شادی درنگی ندارد نیالوده از خون جانم زمانه همهتر کش غم خدنگی ندارد کشد تیغ در روی من صبح هر دم چرا، با من آخر چو جنگی ندارد؟ ز آب سرشک و ز آه دمادم چه آیینه دل که زنگی ندارد؟ ندارد بر چشم من ابر آبی بر محنتم کوه سنگی ندارد بخروارها عیش دارند هر کس دلم بیش از اندوه تنگی ندارد بدیدم بچشم خرد روی کارم جز از خون دل هیچ رنگی ندارد