کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اومید آدمی بوصالت نمیرسد اندیشه خرد بکمالت نمیرسد میگفت دل حدیث وصال تو، عقل گفت: خاموش، این حدیث محالت نمیرسد خورشید آتشین که چنو نیست گرم رو در گرد بارگیر جمالت نمیرسد گفتم: دلم ز خدمت وصلت بصد بلا الا بدست بوس خیالت نمیرسد؟ لطف تو گفت: این چه حدیثست؟ هر سحر پیغام من ز باد شمالت نمیرسد؟ از چه سیه ترست چو روزم زمان زمان گر دود دل در آن خط و خالت نمیرسد؟ هر چ آن ز کاروان حوادث رسیدنیست دم دم همی رسند و وصالت نمیرسد