کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب نیست کم ز هجر تو صد غم نمیرسد اشکم بچار گوشه عالم نمیرسد اندر تو کی رسم؟ که نسیم سحرگهی در گرد آن کلاله پر خم نمیرسد در چشم من برست قد سرو پیکرت زان پلک چشمهام فراهم نمیرسد از بس که خاک کوی تو دردیدهها کشند جز گرد از او بدین دل پر غم نمیرسد فریاد من نمیرسی و این دل غمین از خشک ریش هجر بمرهم نمیرسد شکرست اگر نمیرسدم مژده وصال باری بلا و محنت و غم کم نمیرسد گویم کزین سپس ندهم دامنت ز دست گفتن کنون چه سود که دستم نمیرسد؟ دشوار امید وصل توان داشت کز فراق ماهی بر آمد و خبری هم نمی رسد