کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۰۱ - وقال ایضا و یصف الشیب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رسول مرگ زناگه بمن رسیدفراز که کوس کوچ فروکوفتند، کاربساز کمان پشت دوتاچون بزه درآوردی زخویش ناوک دلدوز حرص دور انداز چو پنبه زار بناگوش بشکفید ترا زگوش پنبه برون کن، بکارخودپرداز میان پنبه وآتش کسی چوجمع نکرد چه میکنی سرچون پنبه زاروآتش آز؟ چوصبح پیری پف کرد، شمع عمربمرد اگرچه جانی هم میکند بسوز و گداز بریخت آب حیات وبرفت باد بروت نماندقوت پای وضعیف گشت آواز بسوی خاک همی بایدت نمود سجود کنون که قامت توشد دوتاچو بانگ نماز نه هرکجاکه بودبرف، آتش افروزند؟ زبرف پیری شد سینه من آتش باز ستون خیمه قالب کنم دودست ضعیف چومن زپستی خرپشته رابرم بفراز بپای خاستن ازدست برنمی خیزد ازآن بدست کنم چون کنم قیام آغاز سرم بخاک فرو میشود ز پشت دوتا بخاک سر چو فرو شدکجا برآید باز؟ زضعف زانوی خودبوی مرگ میشنوم زعجز چون سربینی نهم بزانو باز سرم زآتش پیری بشمع ماندو زود نهد اجل سراین شمع دردهانه گاز تبارک الله ازآن میل من بروی نکو تبارک الله ازآن قصدمن بزلف دراز کنون چه گیسوی مشکین مراچه مارسیاه کنون چه شعله آتش مراچه شمع طراز دریغ جان گرامی که رفت درسر تن دریغ روزجوانی که رفت درتک وتاز دریغ دیده که برهم نهادمی باید کنون که چشم بکار زمانه کردم باز دریغ وغم که پس ازشصت واندسال ازعمر زناگهان بسفر میروم نه برگ ونه ساز بصدهزارزبان گفت دررخم پیری که این نه جای قرار است خیزوواپرداز فروشدت بگل شیب پای ضعف بکش برآمدت زگریبان عجزسرمفراز چوجلوگاه حواصل شدآشیانه زاغ مکن بپرهوس درهوای دل پرواز برون زکنج قناعت منه توپای طلب که مرغ خانگی ایمن بود ز چنگل باز زآرزوی وهوس نفس خویش سیرمکن درنده تربودآنگه که سیرگشت گراز زخشم وشهوت، خودرا دد و ستور مکن بحلم وعلم چوزیشان نمیشوی ممتاز زپیش خودبفرست آنچه دوسترداری که گم شودزتوهرچ از پس توماند باز ترا بجز تن فانی وجان باقی نیست زهرچه حاصل تست ازجهان هزل ومجاز برای این تن فانی هزار رگ و نوا بساختی، یکی ازبهرجان پاک بساز چوشیرمردان، بامحنت وبلا خوکن که بس زنانه متاعیست عیش ونعمت وناز ز دانه دلت آمد ببارخوشه حرص بجز نیاز چه آرد ببار تخم نیاز چوآب گنده زمخرج، سوی نشیب مپوی چوآب زنده زچشمه بسوی بالا یاز توباحریف دغادست خون همی بازی کمال فکربکارآروهیچ سهو مباز چواستوارنباشد بنای عمرچه سود؟ چوپایدارنباشدبجاه ومال مناز بعشق بازی این گنده پیر، هردوجهان بباد دادی و با تو نشد دمی دمساز عروس ایمان مانده برهنه وز صد دست برای هیزم دوزخ بهم کشیده جهاز بامر شرع تصرف درآفرینش کن که ازحدود نشاید گذشت جز بجواز نوازشی بکن اسلام راکه گشت غریب نخواهی آنکه لقب باشدت غریب نواز؟ رهامکن که سردیودرمیان باشد بخلوتی که ترا با خدای باشد راز تجارت ره حق چون کنی بشرکت دیو زسود و مایه زیان آورد چنین انباز ره سلامت اگرمی روی مجرد شو که جز عنا نفزاید، ترا لباس وطراز ببین که آبی خوشبوچوجامه پشمین کرد حرام گشت برو کارد از ره اعزاز بتیغ مطبخ ازآن مثله شدکه درپوشید لباس تو برتو از دماغ گنده پیاز زصدیکی چو نخواهدگرفت درتوسخن همان به است که درموعظت کنم ایجاز بگردن تورسدحلقه کمنداجل توخواه نرمک بنشین وخواه تیز بتاز درود باد ز ما برروان صاحب شرع که برنبوت اومهرشددراعجاز