کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۰۲ - وقال ایضا یمدح الصاحب الکبیر نظام الملک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چوبخت تیره من روشنی نهاد آغاز مرا بحضرت صدرجهان کشید نیاز چوبرجناح سفرپای عزم محکم شد گرفت سوی جناب رفیع او پرواز رهی چوزلف بتان زیرپای آوردم درازوتیره ودلگیر وپرنشیب وفراز بسم مرکب راهی نسو چوبیضه مرغ زنعل چون دم طاوس کشت وسینه باز طمع براسب رجاتنک میکشید حزام امل همی زد پهلوی حرص رامهماز بدان امید که چون من رسم بحضرت او کنم فنون سعادت زخدمتش احراز چودولت دوجهانی نهاده روی بدو چوصیت راه نوردش فتاده درتک وتاز فلک دواسبه همی تاخت برپیم که: بدار نه همره توم آهسته باش وتیز ممتاز اجل عنان وجودم گرفته بدصد جای اگرنداشتمی ازثنای خواجه جواز خدایگان وزیران نظام ملت وملک که هست بنده حکمش جهان شعبده باز بزیر رایت انصاف اوست آن خطه که ماه اوست قصب باف وگرک اوخراز زامتلاچوقناعت، همی زند آروغ زخوان جودوی ازبس که خوردمعده آز اگرنبودی برچرخ وصمت بیداد به هیچ وصف نگشتی زدرگهش ممتاز جهان پناها! ازفر دولتت امروز دهان عافیه بازست وچشم فتنه فراز مجاهزان امل را همی زده منزل شمایل تو تلقی کند بصد اعزاز ز رشک آنکه فلک سجده میبرد پیشت شدست قامت خصمت دوتاچوبانک نماز چوپسته باهمه کس دل نمود گیست ترا ازآن بودهمه سالت زخنده لبها باز زافتقار حسود تو هست بر همه کس ز بهرقرض درستی دهان گشاده چوگاز ضعیف کلک توالحق چه طرفه جانوریست که با زبان بریده نگه ندارد راز روا بودکه بنالد بسان بیماران که جان همی دهدآنگه که شدسخن پرداز کتاب مسطور ازسرگذشت اوجزویست که گشت ساخته ازعهد قرن اول باز سربریدهاش آواز میدهد چونست نگفته اندکه: ندهد بریده سرآواز؟ سرش همیشه ز اندیشه باشد اندر پیش چنان کسی که حدیثی بخاطر آرد باز همی فشاند اشک وهمی سراید شعر فکنده سر ز تحیر چو عاشقی سرباز ولیک آنگهش ازسربرون شودسودا که دربرآورد اورا انامل تو بناز وجود خصم ترا هیچ حاصلی نبود اگرزپوست برون آید اوبسان پیاز اگرحقیقت خواهی حیات دشمن تو حقیقتست بصد منزلت فرود مجاز فلک زصبح بپرسید، گفت: روشن کن که درتن قمرآخر زعشق کیست گداز بخنده صبح اشارت بسم اسب توکرد که من چه دانم؟ می دان تومن نیم غماز پریر دست تو باچاکرت و، اعنی بحر عتاب کردکه هی خیز وجای واپرداز توکیستی که بدین مایه دستگه که تراست بروزبخشش گویی من و توایم انباز دهان بشست بهفت آب وخاک وتوبت کرد بدست توکه نگویدچنین سخنها باز اگرچه هست درین باب حق بدست کفت بانتقام چون اویی تودست کینه میاز برآب چشمش رحمت کن ومبر آبش که گفته اند: نکویی کن وبآب انداز خدایگانا آنم که صبح خاطر من برآفتاب بخندد چومردم طناز فلک ز شرم پر تیر درنهد هر گه که نوک خامه بنده شود مدیح طراز زرقص درشکند سقف این نوا خانه چوجفت سازکنم کلک خویش رابرساز مرا زمانه بصدر تو وعدهها دادست کنون گهست که آن وعده راکنی انجاز عزیزمصر وجودی بضاعت مزجاه زما قبول کن وکیلمان تمام بساز چومطرح ارچه که افکندهایم وپی سپریم به پشتی توچو مسند شویم سینه فراز مرا بشعرمجرد مدان ازآنکه جزاین عروس طبع مراهست چندگونه جهاز زگفته قدما بیتی ازرهی بشنو که هست تضمین برآستین شعر طراز ادب مگیروفصاحت مگیر وشعر مگیر نه من غریبم وتوصاحب غریب نواز نبودمدح تو، این حسب حال خادم بود اساس مدح ترا باش تا نهم آغاز خجسته بادمرا خواجه تاشی اقبال بیمن آنکه رسیدم بدرگه توفراز دعای شعربرین اختصارخواهم کرد که سنتیست پسندیده درسخن، ایجاز دگرچه خواهم؟ کاسباب توچنان دیدم که هیچ باقی ازآن نیست، جزعمردراز