کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۴۷ - و قال ایضآ یمدح الصدر السعید صدر الدین عمر الخجندی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهی بحلقه زلف تو نرخ جان ارزان برستههای غمت در اشک نقد روان شکنج زلف ترا روزگار در چنبر مثال خط ترا آفتاب در فرمان نهفته چشم تو در نوک غمزه تیغ اجل نوشته خط تو بر لب برات امن و امان خط و عذار تو مشروح کارنامه حسن لب و دهان تو بیرنگ نقش جان و روان میان لاغر تو بینشان چو نام وفا دهان تنگ تو نایاب همچو کام جهان ز بند گیسوی تو عشق تاب داده کمند ز نوک غمزه تو فتنه تیز کرده سنان میان ببسته وصف بر کشیده لعل وگهر بخدمت لب و دندانت از بن دندان چو مهربانی کش نازنین بود بیمار خمیده از بر چشم تو ابروی چو کمان رخ و دوزلف توضحاک و آن دو مار سیاه که جز دماغ سران نیست طعمه ایشان تن ضعیف من اندر هوای چهره تو چو ذره ییست که خورشید مضمر ست در ان اگر چه زلف دراز تو سر بسر گره ست گره برو نتوان زد بهیچ سود و زیان بسی ز قامت تو دستبردها دیدست اگر چه سرو سهی قایمست در بستان ببوی زلف تو هر صبحدم ز جا بجهد صبا که همچو دلم واله است و سر گردان چو وعدههای تو زان شد میان تهی کمرت که خود حقیقت هستی ببرده یی ز میان چو رایگان بغمت داشتم دل ارزانی مکن گرانی و در عرض بوسه جان بستان شفا ز چشم تو مییابد این دل پر درد که دید درد که بیمارش بود درمان؟ اثر چرا نکند در دل تو رنگ رخم؟ چو زر بسنگ سیه در موثر ست عیان عجب نباشد اگر شد شکسته گوی دلم ز بس که میشکند زلف تو برو چوگان گهر ز دیده من نیک هرزه روشده بود تو باز داشتی او را بتنگنای دهان پدید میشود از عارضت خطی باریک که از لطافت نقشش عبارتی نتوان مگر که آن رخ نازک چو بر دلم بگذشت ز نقشهای خیالم برو نماند نشان هلال منخسف ار ممکنست آن خط تست که کرد ناگه باجرم آفتاب قرآن اگر چه نیست محقق که آن خط نسخست یقین حسن تو در میفتد ازو بگمان حیات جان منست آن دو لعل گوهر پاش بلای چشم و دلست آن دو زلف مشک افشان بگیرم آن سر زلف و ببوسم آن لب لعل نخست کس نه منم کز بلا رسید بجان خمیده قامت من چون کشید بار غمت شگفت ماندهام الحق زه! اینت سخن کمان ز سیل خیز سر شکم جهان خرابستی گرش نداشتی انصاف خواجه آبادان مگر که فتنه بتار یکنای زلف تو در ز بیم عدل عمر روی میکند پنهان سر صدور جهان صدر دین که داند کرد ز حزم میخ زمین و ز عزم پر زمان دلش بفسحت بریخت آب بحار کفش بدست سخار بر گرفت خاک از کان امل ز خانه دل تا نهاده پای برون پذیره رفته ز دستش سوابق احسان سوال علمی و مالی ازو هر آنکه کند بر او ز دست و زبانش بود گهر باران گر از مسامته رایش انحراف کند چو جرم ماه فتد آفتاب در نقصان فلک که پهلو با هیبتش زند باشد چو آبگینه که گردد بگرد سنگستان زهی ز عشق جناب تو آسمان واله زهی ز کنه کمالت ستارگان حیران رواجب کف دست تو شاه راه کرام طلیعه نفست صبح آفتاب بیان مهابت تو چو فرجام ظلم خرمن سوز مکارم تو چو میدان آز بیپایان بلطف و دانش تو زندهاند جان و خرد برای و بخت تو مستظهرند پیر و جوان مظلههای جناب تو نزهت ارواح مزلههای عتاب تو مصرع ابدان ریاض خط تو همچون بهشت خرم و خوش بنات فکر تو چون حور خیرات حسان چو تیر عزم نهد همت تو بر غرضی برو چو غنچه سبک پر برآورد پیکان بدولت تو چو انگشتریست دست نشین چو استینت هر کس که هست دست نشان همی نشاند کلک تو آتش فتنه نیی که آتش بنشاند از عجایب دان اگر بخواهد رای تو نیز بر نکشد لباس مشکی شب دست صبح جامه ستان عطارد ار بخلاف تو خامه برگیرد گرایدش سوی ناخن نی قلم ز بنان گشاد جود تو حصن امیدهای منیع ببست سهم تو ره بر طوارق حدثان بنات فکر تو موزون و شادی انگیزند بلی بود طرب انگیز زهره در میزان ز شرم خلق تو با اشک تیره، روی بهار زرشک جود تو با آه سرد، فصل خزان اگر نه زر ز سخای تو در دریغ شدست چرا زند زمحک سر بسنگ بر چندان ز بخشش تو چو گل کرد جامه تو بر تو هر آنک بود چو خار از لباسها عریان چو خامه آنک بسر میدوید در پی رزق بسعی لطف تو همچون دوات خفت ستان ز بآس تست دل و چشم لاله و نرگس مقارن خفقان و ملازم یرقان کنی چو صبح در اطراف عالمش تشهیر شب ملبس در عهدت ار کند کتمان ز بس نشاط که در عهد تو در ایامست شدست خنده زنان پسته بادل بریان اگر بعهدی ثعبان شدست چوب عصا بنوبت تو عصا گشت رمح چون ثعبان اگر بکشتن آتش کند عزیمت آب ز هیبت تو طبیعت برو کند عصیان وفا بحسن در آویزد ار تو گویی هین هنر ز فقر جدا ماند ار تو گویی هان ضمان روزی ما کرده است کلکت از آن بحبس مقلمه گه گه رود بحکم ضمان اگر ز قد تو نمرود ساختی مرکب ببام قبه افلاک بر شدی آسان وگر ز کلک توره برگزیدی اسکندر بهردو گام رسیدی بچشمه حیوان قلم ز گوهر لفظت چنان توانگر شد که آن توانگری آورد در سرش طغیان بگاه حکمت اگر باقضا مسابقتست بهرسه انگشت آن لاغری خشک بران که آن چنان ز پس افتد قضا ز سایه او که از معانی باریک خاطر نادان زهی موارد کلک تو مشرع آمال خهی مبادی خشم تو مطلع خذلان درخت مدح تو با شاخ جان موصل شد از آن خوش آمد بر ذوق عقل میوه آن معانیش خوش و باریک چون لب دلبر بهر دقیقه چو دندانش اختری تابان بنوک تار مه دانههای اختر را جگر بسفتهای از بهر نظم این سخناتن ببرد دست نویسنده را نکوئی من چو این قصیده غرا نوشت در دیوان عجب ندارم ازین گوهر گرانمایه که کفه حسنات مرا دهد رجحان عیار نقد سخن را محک تویی امروز اگر کسی به ازین گفت گوبیار و بخوان ولی ز حال دل خود نفس همی نزنم که همچو شمع همی سوزد آتشم ز زبان بلب رسید مرا جان و جان بر لب را یکی بود لب شمشیر با لب جانان مرا که دیده ز خون وادی العقیق بود چه سود طبع در آگین چو قلزم و عمان زمین ز سایه شخصم تهی کند پهلو هوا ز همدمی من بر آورد افغان اگر چه سحر نمایست نفثه طبعم هنوز بر سر کارست عقده حرمان اگر ز پنجه بربط مصافحت طلبم ز پنجه چنگ برون آورد چو شیر ژیان وگر ز پسته خندان تبسمی جویم کند چو جوز بیند استوار شق دهان بحضرت تو مرا گر قبول نیست رواست که جز عطای تو مقبول نیست هیچ گران چه عذر خواهم ازین لافها که بنمودم؟ که طبع من چو فلانست و خاطرم بهمان نماند مرد بمیدان فضل تا چو منی بحضرت تو تحدی کند بدین هزیان بخاک پای تو گراین کس احتمال کند نه از رهی که ز مسعود سعد بن سلمان دراز شد سخن و هر چه آن نه دولت تست اگر چه باشد بسیار هم رسد بکران دوام عمر تو پیوند نیک نامی باد که جز چنین نتوان یافت عمر جاویدان