کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۴۸ - وقال ایضا یمدح السلطان جلال الدنیاوالدین منکرنی بن محمدبن خوارزمشاه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بسیط روی زمین بازگشت آبادان بیمن سایه چترخدایگان جهان کنندتهنیت یکدگر همی بحیات بقیتی که ز انسان بماند و از حیوان پدیدمی شودآثار نسل وحرث وجود ازآن سپس که برو زد صواعق بطلان زباغ سلطنت این یک نهال سربکشید که برگ او همه عدلست وبار او احسان جهانیان همه درسایهاش گریختهاند چنانکه مرغ خزد در پناه سروبنان برای بندگی درگهش دگرباره زسرگرفت طبیعت توالد انسان چوآفتاب، یقین شدکه نسل آدم را بهست سایه شاه از وجود چار ارکان خدایگان سلاطین مشرق ومغرب که آب باغچه سلطنت دهد زسنان جلال دنیی ودین منکبرنی آن شاهی که ایزدش بسزا کرد برجهان سلطان چوآفتاب نیاساید از سفر زیرا بشرق وغرب چوتیغش همیرسد فرمان چوغنچه نیست که دل درحریرچین بندد چوگوهرست که پولاد باشدش خفتان عجب مدارگرازرحشه جبین مبینش عوض گرفت ینابیع چشمه حیوان گهرکه بسترخاراوجامه آهن ساخت زتاج شاهان برتخت زرگرفت مکان زهی معارج قدرت و رای طورکمال زهی معانی خوبت برون زحصر بیان کمینه کوره بأس توگرم سیر اثیر نخست پایه بام توغرفه کیوان زهیبت تودل شیرآسمان همه وقت چنانکه شیرعلم روز باد در خفقان تراست قبه قدری که ماه منجوقش نشدگرفته بخم کمند و هم وگمان زبان که نیست لبالب زگوهرمدحت سزای تیغ بود همچو دسته دندان سخاوتت بسلم درعدم همی بخشد زری که نقدوجودش نگشت سکه کان ازآن زسنگ فسان تیزمیشودخنجر که ظن بردکه دل خصم تست سنگ فسان بعهدعدل توگرگ ازپی خوش آمدمیش چوخرس مصطبه بازی کند بچوب شبان زبان تیغ ترا نکته مغزدار آمد چو با دماغ بداندیش ملک کرد قران کمندشاه به یک سلک درکشددرتاب چومهره گردن فغفور و قیصر و خاقان فلک الاچق خودچو زند برابر شاه که جز زقرص مهش نیست وجه یک شبه نان درست زرکه نهی نام شاه دردهنش چوگل، زشادی باز اوفتد زخنده ستان زشوق نام تو، منبرهمیشه درمحراب چوکودکان همه آدینه خواهد از یزدان جهان ستانا ایزد ترا فرستادست که چارحد جهان ملک تست روبستان گواه ملک توعدلست، هرکجاخواهی بنیک محضری خودگواه میگذران توعمرنوح بیابی ازآنکه درعالم عمارت از تو پدید آمد از پس طوفان تو داد منبراسلام بستدی زصلیب توبرگرفتی ناقوس رازجای اذان حجاب ظلم، توبرداشتی زچهره عدل نقاب کفر، توبگشادی ازرخ ایمان اگرنبودی سعی تو، حلقه کعبه چونعل زیرسم خربمانده بودنهان وگرنبودی شمشیرتوکه کردی فرق؟ میان زند زرادشت ومصحف عثمان ز بازوی تو قوی گشت بازوی اسلام که ازتصادم کفارگشته بد ویران بجوی ملک زتیغ توآب باز آمد چنانکه جان گلستان زقطره باران بسیط خاک چویک روزه راه لشکرتست چه مایه ملک ترازان زیادت ونقصان براق عظم توگامی که برگرفت زهند نهادگام دوم بر اقاصی اران که بودجزتوزشاهان روزگارکه داد قضیم اسب زتفلیس وآب ازعمان؟ درست شدکه توخورشیدی وبرین دعوی زآفتابم روشن ترست صدبرهان نخست آنکه همه اهل عقل متفقند که بیوجود تو عالم نباشد آبادان دوم که تاختن توزشرق تاغربست بروزگاری اندک زامتداد زمان سوم که روی مبارک بهرکجا آری فراز وشیبت چون بحرو بر بودیکسان چهارم آنکه جهانرابتیغ بگرفتی که برنتافتی ازهیچ آفریده عنان دلیل پنجم زرپاشی وگهربخشی فزون زحوصله آزومکنت امکان ششم که چون بدرفشید نور رایت تو گرفت ظلمت ظلم ازحدود دهرکران بهفتم آنکه چوتنها زپیش بخرامی ستاره وارشود لشکر از پی تو روان عجبترآنکه چوخورشیدتیغ خواهدزد دو صبح، خلق جهانرا خبرکنند ازآن توتاختن بسردشمنان چنان آری … ان زلعب تیغ تودرضرب، خصم شهماتست باسب وپیل چه حاجت، یکی پیاده بران عجب مدارگرآواره گشت لشکرخصم چوتیغ سبز تو افکند سایه برسرشان شکوفه هاراجزریختن نباشدروی چوبرگ سبز برآورد شاخ در بستان عدوبرهنه وبی برگ وریخته زبرت چنان بجست که گلبن زدست بادخزان ددی زسایه یزدان چگونه نگریزد چو میگریزد از سایه عمرشیطان تبارک الله روزی که درهزاهز جنگ زخاک وگردشودچشم آسمان حیران زتیرشخص دلیران نهان چوخوشه زداس زنیزه چشم یلان سفته همچو جزع یمان خم کمندکنداعتناق حبل ورید لب خدنگ زند بوسه بررگ شریان فتاده خودچون انگشتوانه درزی شکسته تارک و بر وی زنوک نیزه نشان چوزیر رایت فصاد زیر هر بیرق هزارچشمه خون ازعروق گشته روان شکسته گردن و افتاده چشمها بیرون ز زخم گرز، چونرگس حسودبی سامان یکی گلاب زن آسا کمند درگردن یکی قنینه صفت خون دل چکان زدهان بدست تیغ، گریبان زندگی شده چاک بپای عمردرافتاده دامن خذلان دلاوران راجسته گه گشادخدنگ بسان غنچه گل آتش ازسرپیکان شکافته سرومغزش زاستخوان پیدا بشکل پسته وازپردلی دولب خندان یکی بتیرخدنگ ازدرق کندکفگیر یکی بگرز زآیینه میزندپنگان تو میروی ظفرازپیش توروان چپ وراست چنان پیاده که درپیش شه کندجولان گهی به گرزکنی باشگونه برسر، خود گهی به نیزه بزخم اندر آکنی خفتان زگردلشکرتوخاک بر دهان فکند فلک چوخواهد از زخم خنجر تو امان بگاه آنکه نهدخوان مرگ، دست اجل صدای کوس صلا در دهد به پیر و جوان زچهرهها ترشی وز سنانها تیزی زتیغ سبزه خوان وزمبارزان مهمان گرفته ازپی رمح، آتش سنان بالا حسود خام طمع راجگر برآن بریان بلخت درکشنندآرزوبکاسه سر که هرکه لختی ازآن خوردسرگشت زجان میان ببنددرمح تووهم ازسرپای بطیرووحش رساندنواله سرخوان بگوش حکم تووانتظارفرمانت ظفرگشاده بودچشم وفتح بسته دهان زهی زفکرت مدح تواهل معنی را دماغهاشده چون گنبد نگارستان اگرچه گوهرناسفته نظم نتوان کرد بفرمدح توشدنظم این سخن آسان چو بنده مدح توگویدمخدرات بهشت زذوق این سخنش بوسه میدهند لبان خدایگانا! عالم غریق وجود تواند مرابه تنها برساحل نیاز ممان بخاص وعام جهان میرسدعوارف شاه نصیب بنده مخلص چرابودحرمان؟ اگردعای توگویدهمیشه دورفلک بجای خویش بودآن دعاوصدچندان چه گرنباشدازبهرجان درازی شاه کسی نخواهدجاویدچرخ را دوران