کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۴۹ - ایضا له یمدح الصاحب تاج الدین شرف الملک علی بن کریم الشرق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جهان شداز نفحات نسیم، مشک افشان چنانکه ازدم مجمرغلاله جانان گشاد ماشطه صنع روی بند عدم بدست لطف زرخسارخیرات حسان سر از دریچه هستی همی کند بیرون هرآن لطیفه که بد در مشیمه امکان چولاله خیمه بصحرا زن ار دلی داری که دل همی بگشایدهوای لاله ستان بصحن باغ بجز زی رسروبن منشین بنزد خویش بجز یار سرو قدمنشان ز روزگارکناری اگرهمی طلبی که رسته باشی ازموج لجه حدثان کنارآب وکنار بتان ز دست مده وزین کنارهمی روبدان کنارجهان مپیچ درخود وچون غنچه تنک دل منشین چوگل زپوست برون آی خرم وخندان برو به بین که چه زیبا کشیددست بهار زگونه گونه دراطراف باغ شادروان گهی ز دست نسیمست آب در زنجیر گهی زشکل حبابست باد در زندان عقود شبنم بربرگ لاله پنداری نگار من لب خود را گرفت بر دندان ز زحمت نم باران وجنبش دم باد اساس گنبدگل زود میشود ویران لبالبست زخون جگر دل لاله زبس که بلبل بیچاره میکندافغان درازکردزبان سوسن وبجای خودست بودهرآینه آزاده را دراز زبان چنان نمود مراغنچههای نیم شکفت که بوتههای زراندرمیان آتشدان فقاع کوزه مشکین دمست غنچه گل که بهرنرگس مخمور بست بستانبان بهردوگام صبا دم زندسه جای وهنوز زناتوانی بروی همی فتدخفقان چنانک برسپر خیزران پشیزه سیم حباب ودایره آب وقطره باران لباس گل راصددامنست وجیب یکی مگرکه کسوت حورست وحله رضوان نهادغنچه مستور ونرگس مخمور بچشم فکرت میبینم ازقیاس وگمان یکی گشاده چومعشوق شوخ، چشم طمع یکی چوعاشق بیسیم، تنگ بسته دهان ز تنگ حوصله یی دان نشاط غنچه بدین که چندخرده زرش تعبیه است درخلقان زبیم حودخداوند خواجه پنداری همی کندزر خود را بپوست درپنهان پناه وپشت امم قهرمان تیغ وقلم جهان لطف وکرم خواجه زمین وزمان ملک صفت، شرف الملک، تاج ملت ودی نظام سلک ممالک، وزیر شاه نشان درمدینه دانش علی که تعبیه کرد خدای درقلم اوکلید امن وامان کریم شرق، چه گفتم؟ کریم هفت اقلیم که درجهان کرم زوهمی دهند نشان به سنگ حلم وترازوی عدل دولت او چنانک زر زده راست کرد، کارجهان زبیم کفش رهاک رد ظلم شهر آشوب کلاه گوشه انصاف او چودید عیان گناه را کرم او به از هزار شفیع امید را قلم اوبه ازهزار ضمان بفتوی قلمش خون لعل گشت مباح به مذهب کرمش سودمال هست زیان زبس که مایه کانها ببادداد کفش بدان رسیدکه گویند، بودروزی کان سرملوک جهان راشرف ازین تاجست که گشت دست وزارت ازوبلند مکان بعهدها وزرا بودهاند دست نشین ولیک تاج بحق برسرآمدازهمگان زهی شکسته خطت، پشت زلف مهرویان زهی ببرده لبت، آب چشمه حیوان بلطف وعنف تویی خصم بندوقلعه گشای بکلک وتیغ تویی تاج بخش وملک ستان حریم جاه ترا، آفتاب درسایه نفاذ امر ترا، روزگار در فرمان زنندسنگ وقارت بسربر، آنکس را که بردباری نسبت کندبکوه گران لطایف کرمت در مزاج اهل هنر همان کند که نم اندر معاطف اغصان تواضعی است ترا، لا اله الا الله درین بلندی رتبت که کس ندید چنان من آفتاب ندیدم که همچوسایه کند بخوش حریفی ذرات خاک را مهمان بخادمی تو برخاست چرخ ازرق پوش چو رای پیر ترا شدمرید بخت جوان چنانک باد بشیر علم کند بازی وشاق خیل توب ازی کند بشیرژیان سنان نیزه نه مردزبان خامه تست بطیره سر ز چه برمیزند بسنگ فسان نشست آب ز رشک لطافتت درخاک چنانکه باد بر آتش زنعل آن یکران تکاوری که بیک حمله زیرپای آرد گر از درازی اومید باشدش میدان زعزم تیرتو نعلش درآتش است مگر که خودسکون نشناسد چوعادت دوران زمین نورد، چوشوق وفراخ روچو هوس سبک گذر، چوجوانی وقیمتی چوروان تناورست چوکوه وتکاورست چوباد شناوراست چوماهی وهمچوقطره دوان چوسرعت حرکات زبان زحرف بحرف کند ز شرق بغرب انتقال در جولان ضمیرعزم تو درگوش حس او گوید اشارتی که به پهلوی او کند خم ران بگاه همرهیش پای آب آبله شد حباب نام نهادند بروی اهل بیان سمش صلابت سندان نمود واین عجبست که گاه پویه او باد میبرد سندان سپهر، مایه سرعت برشوه میدهدش که گاه عزم تو با اوشود شریک عنان چوسایه بر زبر آب بگذرد چابک چوآفتاب بدیوار بر شود آسان رسد بهرچه بودجانور چوروزی، لیک دراوکسی نرسد همچوآرزوی جهان سوی فراز زپستی چنان کندحرکت که برمعارج افلاک فکرت انسان سوی نشیب ز بالا بدان خوشی آید که کار صاحب عادل، زگنبد گردان زهی مبادی خشم تو مقطع آجال زهی مساحت کلک تومنبع احسان غباردرگه تو رفته آفتاب بچشم هوای خدمت توصبحدم خریده بجان گرفت عدل تودرخام دست وقبضه تیغ فکندهیبت توعقده برزبان سنان هنرچو هاء هنرهردوچشم برتونهاد کرم چومیم کرم بردرت ببست میان کسیکه بودچوزه تنگ عیش وگوشه نشین بدست کردزجودتوخانه هاچو کمان ز بخشش توسراپای درگهرغرقست چوتیغ هرکه بمدح توتیز کردزبان رود چوقوس قزح درلباس گوناگون هرآنکه آمد، چون صبح نزدتو عریان ز دولت توبمن میرسد عطای هنی ندیده ذل سؤال و گرانی در بان جهان پناها گفتم بفر مدحت تو قصیده یی که نظیرش بسالها نتوان ز رشک لفظ ومعانی او شود هردم کنار بحر پرازاشک لؤلؤ و مرجان سخن ستایش خود خود کند، ازو بشنو که لافها که من ازخود زنم بود هذیان روابود که بعهد تو با چنین هنری سگان زنعمت تو نان خورند ومن غم نان چو طوطیان را وردست سوره الاخلاص مرا تو طوطی واخلاص وردمن میدان بپای مدح رهی برجناب تو نرسد مگر بقوت پر دعاکندطیران هزار سال ونباشد هزار سال بسی بحکم کام دل وکارمملکت میران