کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۸۲ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زین پس نبیند این دل من روی خوشدلی بر بسته کشت راه من از کوی خوشدلی غمگین دلم که خوی گر درد و محنت است تا غم بود کجا نگرد سوی خوشدلی؟ بیبر بماند کشت امیدم از آنکه نیست آب حیات را مدد از جوی خوشدلی چون مجمر ار چه سینه تنگم پر آتشست زین سوخته جگر ندمد بوی خوشدلی در عرصه وجود اگر چه بسر دوم چوگان قامتم بنزد گوی خوشدلی این طرفه بین که در دل تنگم هزار غم گنجید و مینگنجد یک موی خوشدلی بگرفتهای های گرستن همه جهان بنشست با دو بانگ و هیاهوی خوشدلی چاووش ناله در همه آفاق بانگ زد وای دلی که هست هواجوی خوشدلی نه غم شکیبد از من و نه من ز غم کنون کز سر برون شدست مرا خوی خوشدلی از بس بلا و غصه که بر یکدگر نشست در دل نماند جای تکاپوی خوشدلی سیمرغ خوشدلی پس قاف عدم گریخت جز نقش نیست صورت نیکوی خوشدلی الا اگر چو خوشدلی اندر عدم شود ورنه، نبیند این دل من روی خوشدلی