کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۱۹۳ - وله ایضا فیه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ز دستت آز را سرمایه یی ذکر حاتم با کفت افسانه یی ذات پر معنی تو اندر جهان صورت گنجیست در ویرانه یی آشکارا پیش ذهن و خاطرت هر کجا در غیب پنهان خانه یی هست در دور کف دریا کشت هفت دریا کمتر از پیمانه یی نیست از من سوختهتر در جهان شمع اقبال ترا پروانه یی کار من بگشاید ارکلکت شود در کلید روزیم دندانه یی تا در این شهر آمدم از بس اوام من رهی بفروختم کاشانه یی وام داری هر دم از هر گوشه یی در من آویزد چنان دیوانه یی گر نمایم رخ بدو چون آینه چنگ در ریشم زند چون شانه یی چشمها بر راه دارم همچو دام تا کجا افتد بچنگم دانه یی من چنین محروم و از انعام تو گشته هر آواره یی فرازنه یی مانده من لب خشک و در بحر سخات آشنا ور گشته هر بیگانه یی حسبه لله بفرما منعما در خلاص کار من پروانه یی یا اشارت کن که تا مطلق کنند وقت را مرسوم موقوفانه یی از تردد بر لب آمد جان من آریی فرمای یک ره یا نه یی