کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۲ - و له یمدح المرلی رکن الدین مسعود حین انصرافه من خوارزم و یذکر ماجری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم اینکه گشتست ناگه مرا دل و دامن از چنگ محنت رها منم اینکه از گردش روزگار شدست آرزوی جانم وفا منم اینکه در ظلمت جور و ظلم چو یونس شدم مستجاب الدعا منم باز در پیش صدر جهان زبان برگشاده بشکر و ثنا همی بینم اینو بچشم و هنوز نمیگردد از خویش باور مرا ابطحاء مکه هدا الذی اراه عیانا و هذا انا زهی جیب تو مطلع صبح عدل زهی آستینت غلاف سخا زمهرت طر ازیده چهره صباح زقهرت بشولیده گیسو مسا چو رای تو تدبیر کلی کند بود آفتاب و خط استوا نگوید ضمیر توالا صواب نبندد خیال تو نقش خطا کف آب در کلبن آتش زند کجا گشت قهر تو فرمان روا کجا لطف تو مهربانی نمود کند دانه را تربیت آسیا ببازار قدرت چه باشد فلک یکی اطلس کهنه کم بها ز آزاد مردی تو چون سوسنی که هم خوش زبانی و هم خوش لقا بدندان گوهر بخاید صدف زشرم لبانت لب خویش را مظفر ضمیر تو بر معظلات چو بر خیل ظلمت سپاه ضیا اگر بحر و کان خوانمت گاه جود چنان دان که گفتم ترا ناسزا در ایام عدل تو از راستی کمان نیز سرباز زد زانحنا نهادست خوان کرم همتت بآفاق در داده بانگ صلا دعای تو کر کوه کر بشنود جزآمین نگوید زبان صدا کسی کو زخاک درت سرمه کرد نیاید بچشم اندرش تو تیا خرد سر غیبی کند فهم ازو چو گوید سر کلک تو لوترا بگستاخی آنگه گه گه فلک دهد بوسه سم سمند ترا خیالی کژ از صورت ماه نو همی گردد اندر دلش دایما که اندر ترفع هلاکش کند بنعل سم اسب تو اقتدا زهی نعت حلمت ززین الحصی زهی وصف بأست شدید القوی یکی داستانست ما را دراز بری از دروغ و جدا ز افترا از آنها که در غیبت خواجه رفت درین شهر خاصه بر اصحابنا چه از پادشاه و چه از زیر دست چه از پیشکار و چه از پیشوا اگر سمع عالی نگردد ملول مفصل بگویم همه ز ابتدا نخستین بتاراج بردند دست زغارت شدند اغبیا اغنیا بخواندند جاسوا خلال الدیار محابانبد هیچ بر اولیا نهان خانهها بیدیانت شدند بنا اهل کردند امانت ادا حدیثش زده دسته سنجاب بود کرامایه بد دسته گندنا کشیدند زرها و کردند پس ززر کشیده کلاه و قبا چو راز دل عاشق از اشک شد دفاین هویدا زستر خفا فزلزلت الارض زلرالها واخرجت الارض اثقالها چو از غارت رخت فارغ شدند ببردند خانه باعیانها همه قابل نقل و تحویل گشت سرای و دکانها و خان و بنا بسا خاندانهای پیر قدیم که بودش عصای ستون متکا که از اوج چرخش بیک دستبرد فکندند ناگه بتحت الثری چنان شد پراکنده از هم که نیز نکردند با هم دو خشت التقا چو دندان پر از رخنه دیوار لیک خلالی نکرده بدو در رها شده خیره چون ناکسی بر طباع خلل بر خللها فنا بر فنا اذا دکت الارض منشور خاک بر ایوانها نقش نطوی السما لب بام کرده زمین بوس در ستونها ز ضجرت برفته زجا قواعد زخانه نشینی ملول بیک ره شده در جوار جلا زخوامی شده خشتها خر سوار بیفتاده از قالب انزوا بتنگ آمده آجر اندر نهفت تفرج گزیده بصحن فضا وطن کرده بدرود خاک دمن بپشت خران رفته باروستا مساکن چو سکان شده منزعج که چونین همی کرد وقت اقتضا زسودای سیم و زر اندوختن شده مغز قومی پر از کیمیا دگرباره آن ضربهای عنیف وزان قسمت زر بیمنتها تهی دست چون سر و در تخته بند درم دار چون سکه خورده قفا چو دوک این یکی ریسمان در گلو چو چرخ آن یکی کنده بر دست وپا یکی برکشیده رک از تن چو چنگ یکی کعب سوراخ کرده چونا یکی کرده پیرایه از زن برون یکی کرده پیراهن از تن جدا یکی چوب بر سرکه بفروش هین یکی در شکنجه که بشتابها کشیدند از چشم نرگس برون زری رسته کان بد بمهر خدا بیفسرد در ناخن غنچه خون که بود از شکنجه تنش در عنا زن پارسا چون گل پارسی برون افتاده ز پرده سرا بمجمع زبهر دو سه خرده زر شخوده رخان و دریده وطا همی کرد دندان کنان زیر چوب شکوفه ز خود سیم خود را جدا سر آزاد از آن قوم سوسن برست بزخم زبان و بطال البقا توانگر که بد ساخته چون رباب همه ساز و اسباب عیش از غنا همش در جهان نام و آوازه بود همش دستگاهی بساز و نوا هم او را خزینه همش پرده دار همش کاسه بود و همش گردنا گه او را مغمز و شاق چگل گهی ترجمانش نگار خطا خرش را زابریشم افسار و تنگ سرش را کنار بتان تکیه جا نخستش کشیدند در چار میخ بدادند پس کوشمالش سزا ببستند دست و زدندش بچوب که هان! تا چه داری بیاور هلا خروشید بسیار و سودی نداشت بجز نقد موزون که میکرد ادا ککنون خانه و دست و کاسه تهی فرا داشته پنجه همچون گدا ضعیفی که چون سوزن تنگ عیش زدامن درازی بد اندر عنا هم اسباب رزقش گره برگره هم ابواب دخل وی از تنگنا تن آهنین کرده چون ریسمان زسعی و تکاپوی بیانتها بدان تا دو سه خرقه آرد بهم بسر میدویدی در اطرافها گرفتند زارش بگیسو کشان بسفتند گوشش بدست جفا کشیدندش از جامه بیرون چنان که بروی نماندند یکرشته تا وزان شیون خانهها سوز نو که بد خانه پردازتر از وبا مساجد شده خنق پارگین منابر شده هیزم شوربا کجا اهل قبله به وی مژه همی خاک رفتندش از بوریا کنون بینی آنرا بروز سپید ملا از نجاست چو کنج خلا سگ مرده افتاده در موضعی که بد جای پیشانی اولیا بصف خران گشته آراسته مساجد که بد خانه اتقیا چو اوتاد در سجده افتاد سقف چو ابدال گشته ستونها دوتا امامان چو قندیل آویخته چو سجاد افکنده محرابها مناره همی زد کله بر زمین که باخاک کردند یکسان مرا بتعجیل گهواره را مادران برون برده از خانه با صد بکا شده همنشین سگ کوی خویش عروسان پاکیزه با کدخدا یکی زار و گریان که، واخان ومان! یکی نوحه گر، کآه! رسواییا! بسا روی پوشیده کو نامدی زخانه برون روز سور و عزا کنون از سر عجز و بیچارگی گرفتست بیگانه را آشنا ز بیخانگی خفته در مسجدی زن پیر با دختر پارسا وزان نازنینان که آوارهاند در اطراف گیتی بسا و بسا بیاروی و خندق نگه کن ببین که چون باشگونه ست این ماجرا ز خندق تنم زنده در زیر خاک ز بار و سر مردگان بر هوا نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم نه آزرم خلق و نه روی و ریا نه کس را پژوهش که این را چه جرم نه کس را دلیری که گوید: چرا؟ تعصب گری نیست، انصاف کو مسلمانی و پس بدینها رضا؟ تعصب چه باشد؟ که این رسم و راه ندارند ابخازیان هم روا چنین رسم و آیین و پس لاف آن که هستیم اما امت مصطفی؟ چه تأویل براین چنینها نهند قیامت نخواهد بدن گوییا بلایی که ما را ز هجرت رسید بگویم که موجب چه بود اولا هرآنکس که کفران نعمت کند بحرمان ازو میشود مبتلا بسی سالها بود کآسوده بود سپاهان باقبال و جاه شما نه از باد گل را پراکندگی نه بر سایه از تیغ مهر اعتدا نه بیخطبه بلبلان در چمن شدی محرم غنچه باد صبا نه شمشیر کردی ز روی ادب برهنه تن خویشتن بر ملا ز کوتاه دستی در آن روزگار نبد جاذبه در تن کهربا درو دعوی روز روشن نشد مگر کز دو صبحش بد اول گوا نه با حاکمان نسبت قصد و میل نه بر قاضیان و صمت ارتشا قلم گرچه بیمار بود و ضعیف همی از مزور نمود احتما هرآنکس که تلبیس کردی چوشام چو صبحش به تشهیر بودی جزا زر ارچه دو روییست در طبع او بکتمان شهادت نکردی ادا بسان ترازو شدی سنگسار بزر هرکه مایل شدی از هوا ندانست کسی قدر این موهبت بنشناخت کس کنه این اعتنا چو شاکر نبودیم از آن لاجرم اسیر امیری شدیم از قضا خرابی کن و خام چون طبع می جگر سوز و زر بر چو نرد دغا همه کندن و کشتن و سوختن نه ترس از خدا و نه از کس حیا بجرم یزیدی زر این مباح بوزر مخالف دم آن هبا مدارس چو رسم کرم مندرس مکارم سیه رو چو دست قضا درخت هنر همچو شاخ گوزن فرمانده بیبرگ و نشو و نما گرانمایه را کار در انحطاط فرو مایه را پایه در ارتقا همه ملک موقوف و موقوف ملک همه ده کیا آن و ده بیکیا چو روز قیامت گریزان شده پدر از پسر، اقربا ز اقربا نه کس را گناهی بجز زندگی نه کس را پناهی بجز اختفا همه خسته و مرهم از دست دور همه غرق و بیگانه از آشنا نه برگ خموشی نه یارای گفت نه پایان خوف و نه بوی رجا چو یارای مسعود صاعد نبود چه گفتیم؟ بوالقاسم بوالعلا زکفران نعمت مثل زد خدای بقرآن در، از حال شهر سبا یکی شهر بود آن بر آراسته خوش و ایمن، از مال و نعمت ملا دو بستان زیباش از چپ و راست پر از گونه گون ساز و برگ نوا زهاب وی از کوثر و سلسبیل مریضش نسیم و درستش هوا زلالش رحیق و نبانش شکر نهال وی از سدره المنتهی گل و سوسن او ز اخلاق نغز برو میوه او زبرو عطا لقب یافته بلده طیبه و رب غفور اندرو مقتدا چو اعراض کردند از شکر حق یکی جانور کرد ایزد فرا که ناگه بدندان خبث و فساد بسیل العرم دادشان بر فنا دو بستانشان شد دو بستان بدل پر از حنظل تلخ و خار گیا درختش همه خار چشم و جگر نباتش همه تخم جور و جفا نه در چشمه آب و نه در ابر نم نه بر شاخها گل، نه گل را روا نه در زیر سایه، نه از بر ثمر نه بوی وفا و نه رنگ صفا ز نام سپاهان قیاس ار کنیم سبا خود بود نیمه شهر ما بحمدالله آن دور جور سدوم نهان گشت در پرده انقضا فکندند در بستگیها کلید نهادند بر خستگیها دوا لقای تو شد بستگان را نجات حدیث تو شد خستگان را شفا ز فر قدومت بگردون رسید ز دیوار و در: مرحبا! مرحبا! بلی مه زند طبل زیر گلیم چو خورشید تابان شود در غطا سلیمان چو انگشتری گم کند شود دیو بر آدمی پادشا پرستند گوساله را قوم او چو موسی بحضرت کند التجا چو خورشید تابنده غایب شود شگفتی نباشد ظهور سها نپاید کنون چشم بندی خصم چو شد دست کلک تو مشکل گشا خیالات جادو بود باد پاک چو انداخت از دست موسی عصا فراق تو هرچند ما را سپرد بچنگال شیرو دم اژدها چو روی تو دیدیم این گفتهایم: لقد احسن الله فیماضی نه مدح تو بود اینکه منظوم شد ولکن شکونا الی المشتکی بغربال فکرت ببیز این سخن که یابی درو خرده کیمیا برآرد بسی گوهر شب چراغ ازین بحر غواص ذهن و ذکا نگردد بایطا معیب این سخن که نظمیست بر گونه گون ماجرا رهی را چنان کز تو زیبد بدار چو دانی که هستش بتو انتما مکدر نگشتش بعهد دراز زباد مخالف زلال صفا ترا رسم تشریف و ما را مدیح فراوان همی کرد باید قضا بقیتم لشمل العلی ناظما سجیس اللیالی بر غم العدی رفیع الندی حلیف الندی رحیب الفناء مهیب السطی چو خر گه زدی خصم را بر زمین چو خیمه بکش دامن کبریا زدون همتی گر زر انداخت خصم تو جز نام نیکو مکن اقتنا زفرزند و جاه و جوانی و مال ممتع بمان تا بیوم الجزا