کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۲۶ - و قال ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لبالبست دهانم زماجرایی چند که جز که با لب خود با کسی نیارم گفت شکایتی که از ابنای عصر هست مرا بگویم و نکنم شرم، نی نیارم گفت زبان زنطق فرو بستهام بمهر سکوت نه آنکه طبع ندارم، بلی نیارم گفت زیم آنکه نماندست دوستی محرم ز صد هزار غم دل یکی نیارم گفت بترک شعر بگفتم، چرا؟ از آنکه دروغ ز حد ببردم و یک راست مینیارم گفت سزای یک یکشان آنچنان که من دانم کسی نداند گفتن، ولی نیارم گفت سخن چگونه توان گفت کاهل این ایام سزای مدح نیند و هجی نیارم گفت