کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۲۷ - فی النصیحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گاه آنست دلم راکه بسامان گردد کار دریابد واز کرده پشیمان گردد عشقبازی وهوس نوبت خودداشت، کنون وقت آنست که دل باسرایمان گردد دل که برگرد رخ خوبان گردد ناچار که بهر بادی چون زلف پریشان گردد هرسیه دل که شدازجام هوا مست غرور فتنه انگیزتر از غمزه جانان گردد چون خط خوبان هرروزسیه روی ترست هرکه پیرامن روی ولب ایشان گردد ای تن ازحجره دل رخت هوس بیرون نه تادلت منظره رحمت یزدان گردد مهبط نورالهی نشود خانه دیو بنگه لوری کی منزل سلطان گرد؟ عقل رابنده شهوت مکن ایرانه رواست که ملک هیمه کش مطبخ شیطان گردد خویشتن راهمه درعشق گداز ازسرسوز تاببینی که چو شمعت همه تن جان گردد بت شکن همچو براهیم شوار میخواهی که ترا آتش سوزنده گلستان گردد چون سلیمان همه برپشت صبا بندی زین گرترا دیو هوای تو بفرمان گردد اهل ونااهل رهاکن چوره قدس روی تارفیق دل تو موسی عمران گردد مال دنیا که بروتکیه زدستی چوعصا اگرازدست بیندازی، ثعبان گردد مردگان رابنفس زنده کنی همچومسیح گر بمعنی نفست هم دم قرآن گردد آدمی برحسب همت خویش افزاید هرچه اندیشد در آن بندد، چندان گردد گردرین دنیی دون پست شود، دون همت ور برافلاک نهد، خواجه کیوان گردد کی بآبشخورحکمت دل تو راه برد کزگدایی همه خود در دل تونان گردد؟ گرسرازجیب صفا برکنی ازصدق چوصبح جرم خورشیدتراگوی گریبان گردد کام دل میطلبی؟ بنده ناکامی باش تاهمان دردترامایه درمان گردد نوری ازصبح ازل دردل توپنهانست اندرآن نوردلت کوش که تابان گردد وگرآن نور تو از بادهوس کشته شود دل توتیرهتر ازدیده عمیان گردد روشن ازهستی خود سوی فناجوی چوشمع تاهم آب دهنت چشمه حیوان گردد دل برین گنبد گردنده منه کین دولاب آسیائیست که برخون عزیزان گردد آزتست این که همه چیزچنین نایاب است آزکم کن توکه نرخ همه ارزان گردد مثل دنیاآبست وتو بنیان خدای آب در بنیان بندی تونه ویران گردد؟ کاردنیا که تودشخوار گرفتی برخود گرتوبرخویشتن آسان کنی، آسان گردد هرزمان ازپی خاییدن عرض دگری راست چون اره زبانت همه دندان گردد بس که فریادکنی ازشکم وحلق تهی هرزمان صورت تونای بانبان گردد ازپی مستغل دانگی هرمه خواهی که ترا عمرکم و سیم فراوان گردد آدمی ازره صورت متساوی صفتست متفاوت همی ازطاعت وعصیان گردد پاره یی سیم شودحلقه فرج استر پاره دیگر از آن مهرسلیمان گردد خودگرفتم که پس از رنج وتکاپوی دراز کارازان سان که دلت خواست بسامان گردد بچه یی ایمن ازین عالم ناپا برجای که به یک دم زدنش کار دگر سان گردد؟ صبح پیری زهمه سوی سرت تیغ بزد انجم اشک تو وقتست که غلطان گردد قطره یی آب که ازمردم چشمت بچکد قره العین تودرروضه رضوان گردد دانه اشک برافشان که ترادرفردوس آن بود لؤلؤ منثورکه ولدان گردد گر تو درکارگه صنع بنظاره شوی ازعجایب دهن فکرتوخندان گردد گوهرهستی درحقه امرست بمهر که یکی ذره نه افزون ونه نقصان گردد زان که بنیاد فلک دایره کردار افتاد پای هرچیز بانجام سرآن گردد آن نبینی که نباتی که بریزاند تخم تخم او باز نباتی هم ازآن سان گردد؟ بازچون دور قیامت رسد، این دایره را نقطه امر الهی خط بطلان گردد قطره آب که گرددبه عنایت مخصوص مایه اندوزد ازاحسانش وانسان گردد آب را سست کند بند، شود هم تک باد باد را سخت بیفشارد و باران گردد تخته بندی نهد از هیزم برپای اثیر تاکش آتش کده، مطموره زندان گردد گه شبستان عروسی شود آبی تیره گه تهی گاه یراعی شکرستان گردد قطره نطفه که ازصلب سحابی بچکد بکف تربیتش لؤلؤ و مرجان گردد پاره خون که در افتد زسر بینی کوه ازشعاع کرمش لعل بدخشان گردد شعله برق که دردامن خاری افتد ازنسیم لطفش لاله نعمان گردد پاره موم بشب نایب خورشیدبود ذره گرد سیه زیور اجفان گردد تیر بارانی کزقوس قزح یافت گشاد دردل جعبه گلبن همه پیکان گردد ازپی آنکه شود سوزن خاری سرتیز سطح آب ازنفس بادچوسوهان گردد آبهایی که بدی ماه زتأثیر هوا درشمرسخت ترازصفحه سندان گردد جان داود شود درتن باد نوروز که زره کردن ازآن آهنش آسان گردد ماه درعرصه میدان جهانداری او گاه چون گوی شود، گاه چوچوگان گردد دست لطفش چوسراپرده تلفیق زند دیده موری خلوتگه ارکان گردد تندباد سخطش چون دم تفریق زند کوه دردست هواسبحه گردان گردد دایه عصمتش آنراکه درآرد بکنار تیغ هندویش برحلق نگهبان گردد شحنه هیبتش آنراکه سیاست فرمود رشته گردن جانش رگ شریان گردد کام افعی بلبش شربت تریاک دهد هرکه راطاعت اوسابق احساس گردد تارهای مژه مسماردردیده شود هرکه رامعصیتش قاید خذلان گردد خردم گفت که بیتی دوسه توحیدبگوی تا ترا تاج سرو مطلع دیوان گردد من که چون خوض کنم درسخن مخلوقی خاطرم تیره و دل خیره وحیران گردد زهره دارم که بدین فکرت سودا انگیز نطق من گرد سرا پرده سبحان گردد؟ مصطفی گفت که لااحصی وآنگه چومنی ازسرجهل ستایشگررحمان گردد قوه ناطقه بیهوش بیفتد چو کلیم پرتونورتجلیش چوتابان گردد برجناب عظمت خاطرآلوده من به چه پیرایه وسرمایه ثناخوان گردد؟ این دلیری نه بس الحق که زغفلت گه گاه نام اومونس جان من نادان گردد؟ درقیامت نرسدشعربفریادکسی ورسراسرسخنش حکمت یونان گردد فیصل کارکسی داردکوازسر صدق تابع امرخداوندجهانبان گردد جان ازاین منزل غولان بسلامت نبرد جزکسی کزسرتحقیق مسلمان گردد جاودان رستم اگرنام رسول واصحاب برسرنامه گفتارم عنوان گردد بر زبانم همه آن ران توخدایاکه بحشر رستگاری مراپرده غفران گردد