کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۲۹ - و له ذوالردفین من الماضی الی المستقبل فی مدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سپیده دم که نسیم بهار میآمد نگاه کردم و دیدم که یار میآمد چو برگ گل که بیاد صبا درآویزد بباد پای روان بر سوار میآمد بپای اسب وی اندر فقای گرد رهش دل شکسته من زار وار میآمد زبس که داشت دل خسته بسته بر فتراک چنان نمود مرا کز شکار میآمد زبس که زلف پریشان بباد برزده بود نسیم مشک همه رهگذار میآمد یکایک از پی او روزگار ساخته بود زباب حسن هرانچش بکار میآمد رخش بسان درخت بهشت ازو هرگل که میبچیدم دیگر ببار میآمد زحلقه سر زلفش بگوش من از دور فغان و ناله دلهای زار میآمد شراب خورده نهان از رقیب شب همه شب زبامداد خوش و شاد خوار میآمد برفته تاب ز زلف و نرفته خواب زچشم گهی مشوش و گه باقرار میآمد شراب در سر و چهره زشرم رنگ آمیز چنین میانه شرم و خمار میآمد شمار خوبی او خود نبود پنداری یکی بچشم من اندر هزار میآمد کنار و روی و میانش قیاس میکردم عظیم لایق بوس و کنار میآمد زشست زلفش پنجاه عقدصدگانی زباب دلبری اندر شمار میآمد زلاله کوه بیفشاند دامن این ساعت که او بدان رخ چو لاله زار میآمد بحس دانش من بوی خون صد عاشق ز رنگ روی و لب آن انگار میآمد چنان بچهره او برگماشتم دیده که چشمم از رخ او شرمسار میآمد بشوخ چشمی با او عنان به ره دادم ز همرهی منش گرچه عار میآمد عنان کشیده همی داشت وزتنک رویی بشرم در شده بیاختیار میآمد گرفتمش همه ره در حدیث و او گه گه بقدر حاجت پاسخ گزار میآمد هرآن فریب که از عشوه بست دربارم مرا زساده دلی استوار میآمد مرا غرور که تشریف میدهد و او خود برای خدمت صدر کبار میآمد خدایگان شریعت که خاک او بوسد کسی کش آرزوی افتخار میآمد سر صدور جهان، رکن دین که دایم بخت بسوی درگه او بنده وار میآمد جوی زخاک درش را بها همی کردم فزون ز صد گهر شاهوار میآمد شکسته گشت ز سر پنجه کفایت او حوادثی که گسسته مهار میآمد ردیف شعر دگر کردم از پی مدحش که آنم از پی چیزی بکار میآمد برای فال زماضی شدم بمستقبل که این ابام چنین خوشگوار میآمد زهی رسیده بجایی که پیش خاطر تو همه نهان سپهر آشکار میآید مساعی تو در ابطال عمر فرسایی خلاف قاعده روزگار میآید تویی که کام دل آرزو و زفیض کفت بخلق بیجگر و انتظار میآید شراب را که دهی چاشنی زآب حیات بذوق جان سخنت زان عیار میآید بگوش سخره صما زبس که همواره زسنگ حلم توصیت وقار میآید بزیر دامن که لاله تشت پرخونست کزین حسد زدل کوهسار میآید لگام ریز بسوی در تو لشکر فتح زپیش و پس، زیمن و یسار میآید سیمن دولت تو فربهی مسند شرع همه ز پهلوی کلک نزار میآید زحلقه فضلا روز درس و فایدتت عروس دانش را گوشوار میآید چه حلقه، حلقه یی از مستمع، سراسر گوش که از زبان تو گوهر نگار میآید زتازه رویی تو در مقام زر پاشی گمان بری که خزان در بهار میآید تو میدهی زر و خصمت همی نهد، زیراک ثنا بچشم تو بیش از یسار میآید زقبض جمع شود غنچه راز اندر جیب زبسط فقر نصیب چنار میآید همیشه زان سپر و تیغ میکشد خورشید که با حسود تو در کارزار میآید معاندی که نکرد اختیار بندگیت بخدمتت ز سر اضطرار میآید اگرچه جان عدو در دل چو آهن او زبیم هیبت تو در حصار میآید نفیر نامه آهش بدست پیک نفس بدرگهت زپی زینهار میآید هوای مهر تو را جان من ملازم گشت که آن هوای خوشش سازگار میآید چو من مدیح تو اندیشم آفرین فلک ز چرخ بر سر من چون نثار میآید بجنب آنکه دهم بوسه بر ستانه تو برآسمان شدنم نیک خوار میآید عنان طبع فروتر گرفتهام گرفتهام گرچه محامد تو زمن خواستار میآید چگونه بلبل طبعم نوازند؟ کورا زگلستان کرم بهره خوار میآید عروس شعر سزد گر لباس کرد سیاه که در وفات کرم سوگوار میآید خطی کهتر بود آنرا نه خاک برپاشند؟ ترست شعرم از آن خاکسار میآید بهره زجان چه کنم از برای نظمی کان بهر دوگیتی بیاعتبار میآید رسیدهایم بدوری که پادشاهان را زبیم بخشش از اشعار عار میآید خود این دقیقه ندانستهاند کزاشعار بقای اهل ستایش دو بار میآید درم نماند و نام نکو بزرگان را زگفته شعرا یادگار میآید زعمر برخور و دل را نوید شادی ده که بوی دولت این کاروبار میآید همه بضاعت اقبال و کامرانی تست که با قوافل لیل و نهار میآید زکنه مدح تو چون قاصرست فکرت من بهینه خدمت من اختصار میآید