کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۳ - و قال ایضایمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای آفتاب ملک که تا دامن ابد بر تو مباد دست کسوف و زوال را فرزانه قطب دین که ببوسند خاک تو خورشید و مه ز یادت حسن و جمال را ز انجا که جلوه گاه عروسان طبع تست بربستهاند منظر و هم و خیال را لرزان چو شاخ بید برآرد سر از زمین گر هیبتت مثال دهد پور زال را خورشید افتتاح بخاک درت کند هرروز بامداد نکویی فال را زوبین آب داده کند دست هیبتت در حلق دشمنان تو آب زلال را برگردنش شکفته شود شاخ ارغوان از تیغ تو چو سبزه دمد بدسگال را بر پای اسبت ار بمثل دست یافتی برآفتاب فخر رسیدی هلال را سرتاسر وجود بیک ره فرو گرفت سیمرغ همتت چو بگسترد بال را باشد همیشه کوفته و زرد روی زر از بس که خوار دارد جود تو مال را همچون کشف بسینه سراندر کشد اجل آنجا که نیزه تو برا فراخت یال را شد رنگ روی خصم شکسته ز گرز تو آن بد که بشکنند سرش روی مال را میجست چرخ پایه قدر تو، عقل گفت اولیتر آن بود که نجویی محال را جز خون خویشتن نخورد بدسگال تو گرزانک میبجوید چیزی حلال را دست گهرفشان تو گویی که در ازل شد آفریده بخشش وجود و نوال را فرسنگهای دور پذیره همی شوند عفوت گناه را و سخایت سؤال را بیمار کرد غیرت لطفت نسیم را خوش بوی کرد نفحه خلقت شمال را بس شاخ دولتا که برآرد فلک ز بیخ تا برکشد زمانه چو تو یک نهال را تا روی من بخاک درت یافت اتصال تاریخ عمر کردهام این اتصال را در عرصه ثنای تو کانرا کرانه نیست گرچه فراخ یافت دعاگو مجال را تخفیف را نمود برین گونه اختصار تاره بخاطر تو نباشد ملال را دست سخن ز دامن مدح تو کوتهست خیره چرا دراز کنم قیل و قال را؟ در حضرت تو عرض سخن ریزه کردهام نز روی اعتداد ولی امتثال را عین الرضای لطف تو میباید این زمان هم این نوشته راوهم این حسب حال را تا دامن قیامت ازین دولت و شکوه مصروف دار یا رب عین الکمال را عکسی ز فر پرتو سرسبزی تو باد سرسبزی که هست قرین ماه و سال را