کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۵۰ - و قال ایضا بمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فراق روی تو مارا بروی آن آورد که در چمن بسر لاله مهرگان آو. رد بچین زلف تو چشمم زطراه دریابار ببوی سود سفر کرد و بس زیان آورد غم تو کرد جهان را چو چشمه سوزن پس اندر او زتنم تار ریسمان آورد بنفشه دامن سوسن گرفت در گلزار عذار تو زنخی سخت خوش بران آورد چو نیشکر شودش مغز استخوان شیرین هر آنکه نام دهان تو بر زبان آورد گمان مبر که نکویی تو همین قدر است که روزگار باظهارش این زمان آورد ز صد جنیبت خوبی که بر طویله تست کمینه لاغری این بد که بامیان آورد بذوق این غزلک دوش بلبل آوازی چو زیر چنگ مرا نیز درفغان آورد بیا بیاکه فراقت مرا بجان آورد بیا که بیتو نفس بر نمیتوان آورد چه لطف بود که تشریف دادی از ناگاه؟ که یادت از من رنجور ناتوان آورد؟ نشان هستی من زان جهان همی دادند امید وصل تو بازم بدین جهان آورد دلم تو داشتی ارنی بدادمی حالی بدانکه مژده وصل تو ناگهان آورد دلت برنجد اگر شرح آن دهم که دلم بروز وصل شب هجر بر چه سان آورد کنون وصال تو میآورد بمن جانرا اگر فراق تو وقتی مرا بجان آورد غلام باد شمالم، غلام باد شمال که رنجه گشت و بمن بوی گلستان آورد کجا رسد دم عیسی بگرد آن بادی که بوی گیسوی جانان بعاشقان آورد اگر چه خوشتر از آن نیست در جهان که کسی بعاشقی خبر یار مهربان آورد ز وصل یار مرا صد هزار ره خوشتر حدیث آنکه زناگاه مژدگان آورد که پادشاه وزیران بطالع مسعود خجسته روی بدین دولت آشیان آورد عمید دولت و ملت که دست و مسند حکم چو پای همت بر فرق فرقدان آورد ستاره قدری صدری که چین ابروی او شکست در خم ایوان آسمان آورد خراج بوسه دهد آسمان زمینی را که بر رخ از سم یکران او نشان آورد چو خط خوبان بر آفتاب بنگارند هرآن دقیقه معنی که در بیان آورد زچرخ و اخترش آورد کاسه سرخویش جهان چو همت او را بمیهمان آورد بهر کجا که طمع خون لعل ریخته دید چو پی ببردش، سر هم بدان بنان آورد زهی فراخ عطایی که از مضیق نیاز امل پناه بدان دست در فشان آورد برای کشف معانی سر غیب قضا ز خامه دو زبان تو ترجمان آورد هزار بار بمنقاش کلک دست سخاوت ز چشم فضل برون خار امتحان آورد ز بیم جود تو کان خاک بر دهان افکند زیاد دست تو، بحر آب بر دهان آورد سپاه بخل سبک پشت داد چون کرمت بقصد او زعطا لشکری گران آورد قراضه یی دو سه جوجو بروزگار دراز بسوی کانش خورشید در نهان آورد بگوش جود تو ناگه حدیث آن برسید سه اسبه خامه تو تاختن بکان آورد کمال ذات تو اندر فنون معنیها چه نقصها که در احوال باستان آورد زبان پیکان سر برزد از لب سوفار ز تیر انکه بقصد تو در کمان آورد ریاض خلق تو سرسبز باد کاثارش مرا فراغتی از باغ و بوستان آورد مخیم امل و قبله گاه حاجت شد هر آن کجا که رکابت بدان عنان آورد فلک برابری همت تو اندیشید برو خرد زنخی نغز و دلستان آورد سپهر کیست؟ گدایی زکوی همت تو که همچو من طمع او را بسر دوران آورد دو قرص دارد و ز بس که خرمست بدان هزار بار فرو برد و پس بخوان آورد محاسبان جهانرا برد تخته خاک همه ز بهر حساب چنین دونان آورد کجا برابری قدرآن تواند کرد؟ که تخت زتبت بر اوج لامکان آورد از آن گرفت چنین کارش اندکی بالا که هر چه رای تو فرمود همچنان آورد جهان پناها! آنی که حزم بیدارت ز فرط امن همه خواب پاسبان آورد لطافت تو از آنجا که دلنوازی اوست بارمغانی ما جان شادمان آورد همای دولت تو از برای کاری بود که سایه بر سر یک مشت استخوان آورد گمان مبر که زمانه ز مستقر جلال ترا بخیره بدین تیره خاکدان آورد ولیک جاذبه همت مسلمانان عنان گرفته ترا سوی اصفهان آورد دراز دستی احداث تا با کنون بود که رای روشن تو پای در میان آورد مسببان ستم را چه اعتراض بود برآنکه از در عدلت خط امان آورد مخافت رمه از چنگ گرگ چندانست که رخت بر کنف عصمت شبان آورد کفایتت بسر کلک کارهایی کرد چنانک زیبد وصفش بداستان آورد نه هیچ پشت کمانرا بدین سبب خم داد نه هیچ دردسری با سر سنان آورد نه لایقست بدین حضرت این سخن ریزه و لیک عشق ثنای توام بدان آورد بتیر باران تا رسم ابر نوروزست ز حلق شاخ برون خون ارغوان آورد هزار سال بمان دوست کام و دشن مال بر غم آنکه خلاف تو در گمان آورد هر آن نفس که زند صبح دان که در ضمنش ترا بشارتی از عمر جاودان آورد