کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۵۱ - و قال ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خواجه از کبر آن پلنگ آمد که همی با وجود بستیزد راتق وفاتقش یکی موشست کز پلیدیش سگ بپرهیزد هر کران این بقصد زخمی زد حالی آن دگر برو میزد هر کجا موش گشت جفت پلنگ ابله آنکس بود که نگریزد