کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۸۳ - و قال ایضآ یمدحه و یذکر فیها احتراق الببوت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکست پشت امید و نبود کار هنر که از وفا و مروت نمیدهند خبر چنین که پای برون مینهد ز حد جفا مگر که نوبت ایام آمدست بسر به بیوفایی معذور دار گردونرا کز آب چشم منش گشت جیب و دامنتر لبد بسنده مرا جور روزگار انصاف که نکبتی دگرم بود ناگهان در خور شدم خمیده چو خاتم، نهاده بر لب مهر نشانده لعل بد ندانههای مژگان در فرو گرفت در و بام دیده خون دلم بدانک تا نشود زو خیال دوست بدر نثار روز چنین را، هزار دانه لعل درون سینه بپروردهام بخون جگر ز سوز سینه دم سرد میزند خورشید ازین مصیبت در جامه سیاه سحر چو روی بخت ترش گشت و کام عیشم تلخ ز چشم بیمژهام شور گشت آبشخور روا بود که بگریم ز گردش گردون سزا بود که بنالم ز جنبش اختر به پیش حضرت صدر زمانه رکن الدین امام عرصه آفاق و مقتدای بشر کمینه بنده حملش طباق هفت زمین کمینه قطره کلکش زهاب صد کوثر بصورت ار چه دواند او وبخت، لیک شدند ز روی معنی هر دو یکی چو دو پیکر نشست کشتی دریا ز جود او برخشک چو خاست همت عالیش ز اسمان برتر ز جود دست گهر پاش اوست مستشعر از آن شدست گهر در حمایت خنجر زهی سخاوت دست تو سیم کش چون صبح زهی سماحت طبع تو زرفشان چون خور نهاد پاک تو پرگار لطف را مرکز صدای صیت تو سیاح و هم را رهبر مسافران امل را بنان تو مقصد مجاهزان هنر را ستانه تو مقر نهاد پاک تو پرگار لطف را مرکز صدای صیت تو سیاح و هم را رهبر مسافران امل را بنان تو مقصد مجاهزان هنر را ستانه تو مقر ز هفت عضو فلک دیدهها همی زاید به حرص آنکه کند در معالی تو منظر ز جود عام تو در صحن بوستان نرگس ز زر رسته، بسر بر، همی نهد افسر برای بازوی حلم تو مهره طین را بخیط ابیض و اسود درون کشید قدر حسود جاه تو مطبوع گیر و موزون هم نه هم ز جود تو خوارست و زرد رو چون زر ز لفظ پاک تو شد دیده هنر روشن بلی زدیده سبل محو میکند شکر کمان نطق تو تیر فلک چگونه کشد؟ که چرخ دست کش کلک تست وقت هنر فراغ بال هزار آدمی کند حاصل همای عاطفتت چون بگستراند پر حسود جاه تو در تخته بند حادثه گشت ز پای قهر لگد کوب، چون سر منبر اگر نه خدمت خاص خزینه تو کنند غلام وار ریاحین بوستان یکسر شکوفه سیم چرا آرد از بن دندان؟ بدیده زر ز برای چه میکشد عبهر؟ فلک ز ناخنه ماه نو شود ایمن ز خاک درگهت ارسرمه درکشد ببصر بدانک تا نرسد چشم بد سخای ترا زنیل چرخ کشیدند بر رخش چنبر بجنک، لشکرت این باراگر شکسته شدند از آن شکست بیفزودشان محل و خطر اگر چه زیور گوشست تا درست بود جلاء دیده بود چون شکسته شد گوهر ترا معونت دولت بس است و حفظ خدای چه حاجتست به اتباع وعدت و لشکر شکوه منظر تو حصن ذات تست چنان که پیش تیر نظر تیغ آفتاب سپر چو گشت برج شرف محترق سپاس خدای که جرم اختر اقبال را نبود ضرر تو آفتابی و تحویل فرخ تو نمود در اعتدال هوای جهان فضل اثر چه نقص یافت کمال تو گر تو چون خورشید شدی ز خانه خود سوی خانه دیگر سپهر قدرا! اصغا کن از طریق کرم حکایت من خسته روان زیر و زبر چه شرح داد توان از حقوق آن مرحوم؟ که هست نزد تو از آفتاب روشنتر دریغ الحق از آنگونه داعی مخلص که بیهوای تو جانرا نخواستی در بر بر آستان تو کرده سپید موی سیاه بداستان تو کرده سیه رخ دفتر هزرا در یتیمند بازمانده ازو که جز ز عقد مدیح تو نیستشان زیور ظلال جود تو بر اهل عصر گستر دست بر این شکسته دلان نیز طرفه نیست اگر چو گرگ مرگ زناگه شبان این رمه برد ز بهر این رمه بیشبان تویی غمخور بزرگ حقی اگر گوش بازخواهی داشت بچشم لطف در آن چار طفل خردنگر مدایح تو اگر چند در بسیط جهان شدست فاش ز اشعار آن ثنا گستر امید بنده چنان بد بحسن تربیت که نظم من شود امروز در زمانه سمر نهال بخت مرا تازه دار زاب کرم که گر بماند بیبرگ، ازو نیایی بر من ار چه هیچ نیم از تو هم کسی گردم عرض قوام پذیرد هر اینه از جوهر وگرچه خردم در سایهات بزرگ شوم هلال بود وز خورشید بدرگشت قمر نیم ز کوه گران سایهتر ببین کو نیز هم از شعاع خور از لعل بسته طرف کمر چو هیچ شغل دگر را نمیسزم باری کنم بفر مدیح تو زنده نام پدر بمیل شعشعه تا میکشد لعاب الشمس بچشم انجم در، دست صبح روشن گر از آنچه عهد وجودست و مدت ابدست هزار سال بقای تو باد افزونتر مجاوران جنابت جلال و عز و شرف وشاقکان سرایت نجاح و فتح و ظفر بهر چه روی نهی و هر آنچه رای کنی خداب عزوجل بادت اندر آن یاور