کمالالدین اسماعیل | قصاید | شماره ۸۴ - وقال ایضا یمدحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای صاحل معظم و دستور بینظیر وی اهل فضل را بهمه حال دستگیر هم دست سروری بمکان تو معتضد هم چشم آفتاب ز رای تو مستنیر پیروژه سپهر بود زیر مهر آنک نام ترا کند چو نگین نقش بر ضمیر چون دانشست خدمت درگاه فرخت پیرایه توانگر و سرمایه فقیر نه با علو قدر تو گردون بود بلند نه با کمال فضل تو دریا بود غزیر ای روح پروری که ثنای تو خلق را همچون نفس زبهر حیاتست ناگزیر فریادرس مرا که بنزد تو میکنم از دست روزگار همه ساله را نفیر آنها که بر من از ستم چرخ میرود نه با کبیر میرود الحق نه با صغیر در کار فضل رنج کشیدم بدان هوس تا باشدم بدولت تو رتبتی خطیر آنم نشد میسر و امروز راضیم گر روزگار گیردم از زمره حمیر شد انزعاج من متعین از این دیار از فرط بیعنایتی صاحب کبیر حقا که با غلام خود اندر سرای خویش نه از قلیل یارم فتن نه از کثیر ترسم بدرگه آید و در حال میدود مجهولکی که خواجه مرا گفت رو بگیر خود لطف طبع صاحبی این رخصه چون دهد؟ سرهنگ را چه نسبت با شعر و دبیر؟ در چشم نرگسان چه کند میل آتشین با برگ یاسمن چه کند باد زمهریر؟ با چون منی خطاب بسرهنگ کس کند؟ هرگز کسی باره برد جامه حریر؟ آزار من کری کند از بهر هر خری؟ گوگرد کس گزیند بر توده عبیر؟ از صیت من دهان زمانه لبالبست در چشم تو اگر چه بسی خوارم و حقیر حرمان من چراست ز انعام شاملت؟ چون نیست در ممالک سلطان مرا نظیر زین سان تنور دولت تو گرم و هرگزم پخته نشد ز آتش انعام تو فطیر دست ایادی تو اگر برکشد مرا آیم برون زحادثه چون موی از خمیر چون بخشش وصلت نبود کم ز حرمتی چون آبروی نیست، کم از نان بیزحیر آنم که گرم گردد هنگامه هنر هر جا که زد صریر سر کلک من صفیر مرغان باستماع باستند در هوا چون در نوای نظم زنم ز خمه صریر خود جز قفای گرم چه خوردم ز خوان ملک؟ کالا جفای سرد نگوید مرا وزیر متواریم چو موش بسوراخ خانه در بیآنکه یافتن بمثل بویی از پنیر گر من زآفتاب کنم روشنی طلب آب سیه چکان شود از چشمه منیر آنان که با معایش و اقطاع وراتبند از فضل من نباشدشان عشری از عشیر جفتی عوان بخانه من سر فروکنند هر صبحدم که بازکنم چشم خیر خیر مریخ هیکلی دوکه گر بر فلک شوند حالی زسهمشان بگریزد ز خانه تیر جفتی زمین شکاف بد بدان چو گاو یوغ سرهنگ نامشان و لقب منکرو نکیر فظان ازرقان غلیظان که وصفشان بخشد بروی اهل هنر گونه زریر بر خان کفششان بدرد زهره حیاه دیدار زشتشان ببرد راحا از ضمیر سرهنگ هفت رنگ که اجزای ذاتشان زر نیخ و نیل باشد و شگرف و نفظ و قیر چو آتشند مضطرب و تیزو سرسبک زان یک نفس نباشد از خوردشان گزیر زوبین آب داده درخشان ز دستشان زان سان که از سیاهی شب صبح مستطیر گر بر خیال دایه کند شکلشان گذر کودک ز بیمشان نبرد لب بسوی شیر چشمی چو آبینه و پیشانی چو سنگ قدی چو تیر کشت وریشی چو بادگیر رویی بسان آتش مویی بشکل دود رنگی چو رنگ طرخون، بویی چو بوی سیر در چشم این گرفته وطن جان ارزقی در بند موی آن دل قطران شده اسیر نفش نگین هر دو گران جان و زن بمزد وصف جمال هر دوعبوسست و قمطریر رفتارشان چو آتش و گفتارشان چو جنگ دیدارشان عقوبت و آوازشان زفیر بااین چنین حریف همانا که بعد از این شاعر درین دیار نشاید زدن بتبر گیرم که فضل و دانش را نیست اعتبار دیوار قصر شرع چرا شد چنین قصیر اکنون که شد وظیفه دو سرهنگ سهمناک هرمه مرا زحضرت فرخنده وزیر اندر وظیفهها همه افتد بسی خلل چونست کین وظیفه نگردد خلل پذیر گر هر کسی وظیفه تقاضا همی کند لطفی بکن وظیفه من بنده بازگیر