کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۱۱۲ - ایضا له فی صفه الفرس
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صوفی نهاد عادت اسبم تو کلست قانع بود بهر چه خداداد، میخورد نه رسم ادخار شناسد نه جمع لوت هر چه آیدش بدست بننهاد میخورد بیزحمت غراره و انبار و توبره روزی خویش از عدم آباد میخورد زنبیل و دلو کهنه و جاروب و بوریا هر چ آن بیافت فارغ و آزاد میخورد هر کاه گل که از نم باران علی الفتوح از بام و در در آخرش افتاد میخورد وقتی به ژاژ خایی شاگرد بنده بود و اکنون بعلم من به از استاد میخورد دشنام زشت میدهدم زان بهر دو گام چون حد قذف چوبی هشتاد میخورد چون نیستش ز بیعلفی قوت نهوض بیچاره تازیانه بیداد میخورد روز و شبش به وعده تو دم همی دهم وازان دمم که زندگیش باد میخورد اسبی که انده علفش خاطرم بسوخت وصفش کجا درین دل ناشاد میخورد از عشق کاه بر رخ من بوس میدهد بر یاد سبزه خنجر پولاد میخورد تا میکند ز وعده کاه و جو تو یاد ای بس گرسنگس که بدان یاد میخورد