کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۱۱۳ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای صدر روزگار به عهد تو روزگار خون دلم بشادی هر خس چه میخورد؟ روزی ز روی لطف نگویی که خود فلان در حالتی چنین خود رده کس چه میخورد؟ از خورد چونکه جانوران را گزیز نیست دانم که نیست جان مقدس، چه میخورد؟ از ما نیافت هیچ و کسی دیگرش نداد و او خود نداشت دستگهی، پس چه میخورد؟