کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۱۲ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای عزم تیز تار تو چون عمر درشتاب چون کار روزگار عطای تو بیحساب هم نوک خامه تو شده مبدع الصور هم دست منت تو شده مالک الرقاب باد شمال کرده به لطف تو انتما اوج سپهر کرده به قدر تو انتساب از قهر و لطف تست که مشغول میشوند لاله بکار آتش و نرگس بکارآب با رای روشن تو چه سودآفتاب را جز آنکه گرم گردد و آید در اضطراب کلک سیه رخ تو میان بسته خادمیست کابکار غیب ازو نبود هیچ در حجاب تمییز در زمانه نماندست تا که عقل گوید همی که لفظ تو و گوهر خوشاب گردون که زیر سایهجاهت چو ذره ییست جز در هوای تو نزند تیغ آفتاب خصم تو هست بر سر دریای اشک خویش کم عمر و بیقرار و تهی مغز چون حباب گر غنچه را ز عدل تو دلگرمیی بود باد صبا درید نیارد برو نقاب ای صدر روزگار تو دانی که این رهی هرگز نیامدست به تصدیع آن حناب دارم ز راه شغل و عمل مختصر دهی از جور دور کاسه گردون شده خراب در عهد دولت تو که بر سنگ میزند لاله ز بیم معدلتت ساغر شراب چندین شگفت نیست اگر این خراب را آرد ظهور عدل تو در باب احتساب کاریست خیر وگر به عنایت مدد دهی از بندگان دعا وز ایزد بود ثواب حاجت نیایدت به دعای رهی آزانک پیوند جان تست دعاهای مستجاب