کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۵۴ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من بیبرگ از تو این یک بار شاخ بیبرگ و بار میخواهم خرد و در هم شکسته بیسببی دست و پایی هزار میخواهم زان درختی که در زمستانها میوه آرد ببار میخواهم میوه آن درخت نار بود دان که من خود چه نار میخواهم تا از این لفظ فهم آن نکنی کز تو دار چنار میخواهم تخت مریخ شاه میجویم اسب آتش سوار میخواهم وین هم از غایت خری منست که ز گلزار خار میخواهم مرکب تند و تیز آتش را علفی خوشگوار میخواهم در سرای من ارچه هست عزیز صلتی سخت خوار میخواهم تر و خشک آنچه هست در همه حال خالی از انتظار میخواهم