کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۵۵ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بزرگی که کامرانی تو از خدا بر دوام میخواهم تا همه خواجه تاش من باشد اخترانت غلام میخواهم بختیان سپهر را هر هفت در کف تو زمام میخواهم از برای حصول اغراضت همت از خاص و عام میخواهم کره چرخ را که توسن خوست زیر ران تورام میخواهم تا که باشم بخدمتت نزدیک بفلک بر مقام میخواهم دوست کامی من همه زانست که تو را دوستکام میخواهم گه بمدح تو کلک میگیرم گه بیاد تو جام میخواهم من کنون ز احمقی چنان شدهام که ز خلق احترام میخواهم بر گروهی سلام مینکنم وز گروهی سلام میخواهم چون درآیم بمحفل و بروم از بزرگان قیام میخواهم با اکابر بمجلس خلوت گفت و گوی و پیام میخواهم با سخایت چو پخته شد کارم آرزوهای خام میخواهم چرخ بر من جفا بسی کردست زو کنون انتقام میخواهم همچو کار تو زندگانی خویش بسی تکلف بکام میخواهم احتشامی گرفتهام در سر کارکی با نظام میخواهم چیست تفسیر خویشتن داری من بدان احتشام میخواهم رخنه را انسداد میجویم ریش را التیام میخواهم سیم چندان که جمع داند شد از حلال و حرام میخواهم خویشتن را بهر صفت که بود از عداد کرام میخواهم از برای خورش بمطبخ خویش وقت وقتی طعام میخواهم مختصر همچو مردمان خود را خواجگی تمام میخواهم از کف ساقیان سیم اندام رطلهای مدام میخواهم بوسه یی نیز گر برد فرمان زان لب لعل فام میخواهم میخرم اسب و میفروشم خر چه کنم بانگ و نام میخواهم از برای نشست خاصه خویش مرکبی خوش خرام میخواهم از هلالش رکاب میسازم وز معجزه ش ستام میخواهم گرچه بر زینتش دست من تنگست به ازینش حزام میخواهم لیک با این بلندی همت که ز اشتر سنام میخواهم طمع از دانه تو هم نبرم وین همه بهر دام میخواهم از تو بسیار چیز خواهم خواست خود ندانم کدام میخواهم وقت را از برای مرکب خاص از تو زین و لگام میخواهم تا نگویی همان گداست که بود بصلت نی بوام میخواهم داند ایزد که دایم از پی تو دولت مستدام میخواهم