کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۷۱ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما نه مردان سرپنحه و بازوی توایم کارما با جدل و قوت بازو مفکن ما به پشتی چو تو صدر همی سینه کنیم این چنین لاغریان را تو ز پهلو مفکن با روی شهر سلامت زرضای تو کنند وقت خوفست عمارت کن و بارو مفکن هر چه با سگ بتوان کرد بکن با من لیک شیر مردا! گنه گرگ بر آهو مفکن جره بازان همه از بیم تو پر میفکنند تو همای کرمی صعوه و تیهو مفکن دم بدم لاف هوای تو زنم همچون نای پس چو چنگم زعنا در پس زانو مفکن هم حق خدمت و هم حرمت پیریست مرا این همه حرمت و حق خیره بیکسومفکن گرهی کان به سه سالت شود از ابرو باز بدو چشمت که بیک لحظه برابرو مفکن