کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۷۲ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قدوه اهل مهانیای که هست مهر تو همواره یار غار من مایه از طبع تو اندوزد همی چشم دریا طبع گوهر بار من مدح تو همچون شهادت میرود بر زبان خامه بیمار من باشمت تا آسمان منت پذیر گر زمین گردد ترا رخسار من بارها بستست نوک کلک تو عقد مروارید اندر بار من با کمال قوت نظم سخن قاصرست از شکر تو افکار من هر کجا شعری فروشم بر کسی گاه دلالی و گه سمسار من مشتری شاگرد دکان منست تا تو دادی رونق بازار من تیر گردون خاک بر سر میکند تا تو بودی راوی اشعار من در جهانت جز غم من غم مباد ای بتحقیق از کرم غمخوار من خود بجز تیمارکی من خوردمی گر نخوردی لطف تو تیمار من؟ ور نباشد پای لطفت در میان سر به چیزی در نیارد کار من با خیالت دوش تا وقت سحر گفت صد بار این دل افکار من ای شفای دردمندان یاد تو چونی از درد سر بسیار من پای مردی دیگرم دانی که کیست خود به خود تمهید کن اعذار من من به اقبال تو بس مستظهرم تا قیامت باد استظهار من