کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۲۸۶ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بس کنای سرد ناخوش احمق چند و تا چند حیلت و فن تو پیش ازینم طمع چو میبودی به عتابی و خز ادکن تو میفتادم به خاک و میدادم بوسه بر پای تو چو دامن تو چون مرا نیست هیچ بهره از آن بند و غل باد جامعه بر تن تو ببریدم طمع بیکباره رستم از بارنامه کردن تو برنشینم ازین سپس همه جای چون زه پیرهن به گردن تو هر چه میخواستم بخواهم گفت فار غم… در… زن تو