کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۲۳ - وله ایضا فی مذمه الدنیا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا کی این رنج روزگار بری؟ بار این پیر نابکار بری؟ جهد کن تا ز موج خیز بلا کشتی عمر بر کنار بری امن جانها ز حصن اسلامست کوش تا جان درین حصار بری ترسم از گلبن جهان به طمع گل نچینی و زخم خار بری روزگار تو زان عزیزترست که تو اندوه فخر و عار بری مال و نعمت ترا بدان دادند که تو در بندگی بکار بری نه بدان تا تو ساز جنگ کنی یا که او را بکارزار بری به شترمرغ مانیای خواجه نه بپری همی نه بار بری روزگارت ببرد عمر و هنوز تو بر آنی که روزگار بری خوش بود خواب و لذت مستی باش تا کیفر خمار بری به زبانی همه دروغ و دغل دهدت دل که نام یار بری؟ آفرینش ترا برد فرمان گر تو فرمان کردگار بری