کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۲۵ - ایضا له
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای که دایم بسر انگشت دها شیر شیران بکفایت دوشی وی که در وصف هنرمندی تو عقل حیران شود از بیهوشی وی که در وصف مروت میجود از کف ساقی همت نوشی وی که در شخص امل از سر لطف هر زمان کسوت دیگر پوشی روزها شد که نکردی یادم چه بود موجب این فراموشی؟ گوشکی باز همی دار مرا کز عزیزیم چو چشم و گوشی سخت کوشیدم در خدمت تو در حقم سست چرا میکوشی؟ تا بدین حق نیم احمق دانی که بود پاسخ من خاموشی چوب داری و مرا میباید چه کنم چون سخنم ننیوشی؟ نیست اومید که بخشی بصلت چشم دارم که بزر بفروشی