کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۴ - وله ایضا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خدا یگان شریعت پناه اهل هنر که امر جزم ترا روزگار منقادست زمین ز حلم تو در آرزوی تو قیرست خرد ز کلک تو در انتظار ارشادست چو در معانی ذات تو میکنم فکرت کمینه خاطر وقاد و طبع نقادست به زیر سایه اقبال تست آن مجمع که آفتاب درو از عداد افرادست شمایل تو در احیای رسمهای کرم بدیع نیست که گویم قرین ایجادست درون هر سه سرانگشت تست حیز جود چنان که جسم که محدود بر سه ابعادست تراست مشرع جودی که در موارد ان سحاب گوهر پاش از حساب ورادست نه زایر تو مکلف به ذل خواستن است نه بخشش تو مکدر به خلف میعادست حدیث دانش ازین پیش اگر چه نازل شد به پشتی تو کنون سخت عالی اسنادست به آب و آتش آبستنست خاطر تو زهی گهر که درو اجتماع اضدادست چو خیل رنگ شود مضطرب ز هیبت تو نهاد کوه که ثابتترین اوتادست نیافت مشتری از دولت تو راغبتر متاع فضل که دیرست تا بمن زادست فنون لطف و کرمها که از تو معهودست مرا ذخیره اولاد و فخر اجدادست بجز بخدمت تو هر کجا که کردم روی کسم نگفت که این خود کدام قوادست نوازشی که مرا میکنی غریزت تست نه آنکه خدمت من در کحل احمادست چگونه حصرایادی تو توانم کرد که لطفهای تو نا منتهی چو اعدادست ولیک یک سخن اندر ضمیر من ماندست که آن سخن را امروز وقت ایرادست ز بخششت چو رسیدند همگنان بمآت چرا هنوز رهی در مقام آحادست رسید عید و مرا دسترس به تکبیرست ز چیزها که کسان را به عید معتادست خجسته باد چو روی تو بر تو مقدم عید که سر بسر همه ایام تو خود اعیادست دعای جان تو در سینه سحر خیزان بهینه واسطه عقدهای او را دست