کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۴۰ - وله ایضا فی التوبیخ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای که پی حرص و هوا میروی راه نه اینست. کجا میروی؟ راه بران زان سوی دیگر شدند پس تو برین راه خطا میروی روی برگردان که بروی آردت این که تو آنرا ز قفا میروی نیک ز بد با زندانی همی زان بر هر چیز فرا میروی بر طمع سود و زیان میکنی از پی راحت به بلا میروی هیچ تو در بند بقا نیستی خود همه در بند قبا میروی نیستی آگه که تو بیخویشتن دم بدم از خود به فنا میروی هر چه دروغست ز خود دور کن گر تو ره صدق و صفا میروی با تو همه لطف و کرم کردهاند پس تو چرا راه جفا میروی؟ حرص جوانت بتر از اژدهاست گر چه ز پیری به عصا میروی عمر گرامی ز تو ضایع شدست شاید اگر پشت دو تا میروی هستی تو داد ترا بر فنا نیست شو از راه بقا میروی چون به نماز آیی آهسته باش از چپ و از راست چرا میروی؟ ساعتکی ساکن و بر جای باش چون بتقاضای عطا میروی یک جهتی تا که نیی در نماز چون بنمازی همه جا میروی بر سر راهی سفری بس دراز وانگهی از توشه جدا میروی مظلمه در گردن و وزروو بال وه که چه با برک و نوامی میروی حاصل خود بین که پس از شصت سال بر چه صفت پیش خدا میروی