کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۴۵ - فی مدح ابن بدرالدین باسمعیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بنامیزد چنان فرخ لقایی که گویی سایه پر همایی چو بگشایی زبان لبها ببندی چو در بندگی قبا گیتی گشایی بشمشیر تو نصرت را تفاخر ببازار تو معنی را روایی کمربند دو پیگر بگسلانی اگر با آسمان زور آزمایی یکایک برکنی دندان پروین اگر دندان کین بر چرخ سایی جهانگیری اگر دعوی کنی تو زبان خنجرت بدهد گوایی چنان بر زرفشانی چیره دستی که گر با دشمنان کوشش نمایی حسودت در پناه روی چون زر تواند یافت از دستت رهایی نبود از روزگارم این توقع که تو با ما چنین فارغ درآیی من از خدمت بکاهانیده و آنگاه تو در لطف و تواضع میفزایی بغیبت داده بیتشریف خادم ز روی مردمی و خوب رایی مرا در خانه از تشریف تو عید من اندر روستا از بینوایی هم از بخت منست این ارنه هرگز نباشد عید خود بیروستایی نخواهم عذر تشریفت، چرا؟ زانک بحمدالله تو بیش از عذرمایی که خورشید ارچه بر چرخ بلندست بهر جایی رساند روشنایی