کمالالدین اسماعیل | قطعات | شماره ۳۵ - و له ایپا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهی بلند جنایی که سایه جاهت همیشه بر سر خورشید آسمان گردست بروزگار تو مه شد بشب روی منسوب زهیبت تور رخش زان چو زعفران زردست زآفتابش اگرچه هزار دلگرمیست بنزد خاطر تو صبحدم همان سردست بر اندر دیده منت سیل بر جهان و هنوز میان شادی و طبعم همان چنان گردست ز بس که در دل من دردهای بسیارست نمیتوانم گفتن مرا فلان در دست اگر چه بنده ز آثار بیعنایتیت ز هرچه شغل و عمل بود این زمان فردست ز خاک پای تو بیزارم ار کسی هرگز چو بنده خدمت تو از میان جان کردست دوسال شد که زحرمان همی زند نشخوار زنعمتی که ازین پیش در جهان خوردست زگلستان عزایت چو قسم من خوارست مرا در آنچه که در دست دیگران ور دست؟ حکایت من و این کارنامهها اکنون همایون کلید در جامعه دان و آن مردست