کمان مالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمان مالیدن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کمان افراشتن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ) : کمان را بمالید رستم به چنگ نگه کرد یک تیر دیگر خدنگ . فردوسی (از آنندراج ). بمالید چاچی کمان را به دست به چرم گوزن اندرآورد شست . فردوسی (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کمان افراشتن شود.