کمان مهره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمان مهره . [ ک َ م ُ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) کمان مهره اندازی است که کمان گلوله باشد. (برهان ) (آنندراج ). کمان قروهه . کمان گروهه . (ناظم الاطباء) : همان زیر ترکش کمان مهره داشت دلاور ز هردانشی بهره داشت . فردوسی . کمان مهره انداز تا گوش خویش نهد همچنان خوار بر دوش خویش . فردوسی . از دست کمان مهره ٔ ابروی تو در شهر دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیده ست . سعدی . و رجوع به کمان قروهه و کمان گروهه و کمان گرهه شود.